دور افتاده

«بسم رب المهدی»

روزگاری رفته و از یار دور افتاده ام

من از آن گل بس که هستم خوار  دور افتاده ام

کاش مانند دلم ساکن به کویش می‌شدم

هم ز دل هم از شه دلدار دور افتاده ام

چشم بیمارش فقط منزل به بیماران دهد

من ز بی‌دردی ز چشم یار دور افتاده ام

بارها آغوش او می‌شد پذیرایم ولی

گول نعمت خوردم و هر بار دور افتاده ام

 دور افتاده از آقایم

گر تواضع پیشه سازم خاک پایش می‌شوم

خودپرستی کرده ام بسیار دور افتاده ام

غم، دل بشکسته و چشم پر آبم می‌دهد

غم ندارم من از آن غمخوار دور افتاده ام

او که استغفار بهر هر گناهم می‌کند

وای اگر بینم از این رفتار دور افتاده ام

من جوانی را نکردم خرج مولای دلم

بر گنه کردم ز بس اصرار دور افتاده ام

«جواد حیدری»

پی نوشت: این روزها درگیر یه سری کارها هستم. امروز که غروب جمعه بود کتاب شعر رو باز کردم و این شعر اومد. انگار که زبان حال خودم بودگریه دعایم کنید

/ 4 نظر / 12 بازدید
زهرا

این حال هممونه تو تنها نیستی راستی به روزم یه سر بزن بهم[گل]

زهرا

قشنگ بود راستی سلام امروز مهمون اقا مصطفایی منتظرش نذار[گل]

مجاهد بی سر

سلام و نور احتمالا که شمارو اتفاقی پیدا کردم ، لینکتون کردم.....توقعی نیست. اگر دوست داشتید مارو لینک کنید.

آزاد اندیش

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند، شهر یکپارچه غوغاست خدا رحم کند، بوی دود است که پیچیده کجا می سوزد؟ نکند خانه مولاست خدا رحم کند، همه شهر به این سمت سرازیر شدند، در میان کوچه دعواست خدا رحم کند، هیزم آورده که اتش بزنند این در را، پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند، همه جمعند و موافق که علی را ببرند، وعلی یکه و تنهاست خدا رحم کند، بین این قوم که از بغض لبالب هستند، قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم کند، مادر افتاد و پسر رفت ز دست،درد این است، چشم زینب به تماشاست خدا رحم کند، مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد، در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند، ماجرا کاش همان روز به آخر می شد، تازه آغاز بلاهاست خدا رحم کند، غزلم سوخت دلم سوخت دل آقا سوخت، روضه ام ابیهاست خدارحم کند