همدلی از همزبونی بهتره

«هو العادل»

چند روزی بود که یه سری دانش آموز رو برده بودیم اردو.

خیلی خوش گذشت. درسته که سرمون خیلی شلوغ بود ولی با توجه به اینکه بچه های خوبی همراهمون بودن و تیم همکاران اتحاد خوبی داشتن سختیها رو راحت میشد فراموش کرد.لبخند

در این اردوگاه کارهای خدماتی رو چند تا خانم افغانستانی انجام میدادن.

به خاطر مشغله زیاد نمیشد خیلی باهاشون همکلام بشم فقط در حد سلام علیک و ... .

دیروز -یعنی روز آخر اردو- که تنهایی یه گوشه ای نشسته بودم و داشتم یه سری از مطالب رو مینوشتم ناگهان دیدم یکی از این خانم های افغانستانی چای و قند گذاشت کنارم. ازشون تشکر کردم.

منی که چند سالی میشه که مصرف چای رو ترک کردم و شاید در این مدت اندازه انگشتان دست هم چای نخورده باشم، حتی وقتی در جمع همکارها نشسته بودم و چای دسته جمعی می‌آوردند و موقع تعارف چای برنمیداشتم، دیروز که دیدم اون خانم زحمت کشید و فقط و فقط برای منِ تنها چای ریخت تا خستگی رو از تن به‌در کنم اصلا نتونستم بهش بگم: ممنون میل ندارم.ناراحت

روم نشد دستش رو رد کنم و منتظر شدم که چای سرد شه که نوش جان کنم.

وقتی چای رو میخوردم حس خوبی داشتم. انگار که این چای رو خواهرم برام ریخته باشه.

انگار که یکی از عزیزانم برام چای ریخته باشن.

دیدم که اصلا احساس غریبگی بهم دست نمیده.

دیدم که حس خواهر بودنِ من و اون خانم اصلا با توجه به مرزهایی که استعمار پیر برامون کشیده از بین نمیره.

دیدم که افغانستان همون خراسان بوده و اونا یه جورایی بچه محله امام رضا بودن.

دیدم که اگه من و اون خانم جامون عوض میشد و من میشدم اهل افغانستان چه توقعی داشتم از هموطن های قدیمیِ ایرانیِ خودم؟؟؟؟؟

دیدم که نباید به خاطر اینکه یه سری آدم از خدا بی خبر بین امت واحده ما مرزهای سیاسی کشیدن ما نباید دلهامون از هم دور بشه.

دیدم که .........

دیدم که .........

دیدم که همدلی از همزبونی بهتره

/ 8 نظر / 21 بازدید
آزاد اندیش

سلام دوستم، واقعا هم اینچنین هست ، با این قسمت صورتی ما رو بردی به دوران طفولیت شعر آخر سریال روزگار جوانی !!!! هــعی چقدر زود گذشت ! راستی عزیزم این وبم به درد بخور تر از اون یکی هست که تو لینکاته مچکر میشم این و بذاری یا اونم بذاری اینم بذاری [نیشخند] دوست دار شما دوست شما

پرستو

بسم الله الرحمن الرحیم برای این نوشته باید صدقه داد! باید دعا کرد... باید زار زد... چی بگم؟ چند وقته دلم همچین ملاقاتی رو میخاد! کاش میشد کمی از دردهاشون رو تسکین داد. کاش میشد یه بار همین باقرشهر...همین کهریزک... چی بگم؟! ما کارآموز بودیم تو مرکز بهداشت... کاری ندارم که بعضاً خیلی با بهداشت آشنا نیستند ولی برخوردها باهاشون افتضاحه... کاش میشد کمی "مسلمون" باشیم... حرف زیاد دارم برای گفتن. درد زیاد دارم... ولی الان باید برم عجله دارم دعام کن. این چند وقت...درس ها...دعا کن...دعا (راستی با نوای وبلاگت هم کلی حال کردم!خدا حفظ کنه حاج علیرضا و فتنه های اطرافش رو بخوابونه..)

ققنوس

سلام چه اردوی خوبی بوده عزیزم.. خوش به حالتون .. من کلا بودن با دانش آموزان رو دوست دارم... کانون ما هم یه طرح داره قراره سازمان دانش آموزی توی شیراز راه بندازه... منم چند تا طرح براشون دارم.. خوشحال میشم خواهر وارث کارشناس علوم تربیتی راهنماییم کنن. *** بابت داستانم ممنون. به هزار و دلیل دیگه سحر چادری نیست ... فضای دوستانش .. فضای ِ ... هزار تا خانواده ی مثل سحر رو هر روز می بینیم اما ... خواهر شما علوم تربیتی هستید باید ریشه یابی کنید ... ریشه یابی کن خواهر کارشناس علوم تربیتی ...

پرستو

. سلام دوباره باید برای خدا کار کرد... همه جوره جاهل و فارغ و فارق و معاند و دیوانه رو ول کن! خودمو خودت رو عشق! بنویس کار کن نا امید نشو "خدا هست" خدا خدا خدا

زهرا

افغانیتم ابجی یه چایی بریزم برات؟[خنده]

تنهاترین

سلام دوست عزیز .... خاک بر سر خیابانی که توشیبا نمی شناسد و سونی را نادیده میگیرد و به سامسونگ سلام نمیدهد. مصرف مصرف مصرف به روزم و منتظر حضور شما

تواب

سلام ، زیبا بود [گل][گل]

محمد

دوازدهم تیر 1367 سالروز حمله تروریستی ناوامریکایی وینسنس به هواپیمای مسافربری ایران در خلیج فارس