میراث آلبرتا

«هو العزیز»

امروز در دانشگاه شریف به همت بچه های گروه «سفیر» مستندی نمایش داده شد به نام «میراث آلبرتا». مستندی با موضوع «فرار مغزها» ی نخبه ایرانی به کشورهای غربی علی الخصوص آمریکا و کانادا.

«آلبرتا» نام دانشگاهی است در کانادا که کعبه آمال تعدادی از دانشجویان مهندسی است همچنانکه «پرینستون» و «یو سی ال» و .... و فیلم میخواست میراثی را نشان دهد که این کعبه های آمال برای جوان ایرانی بجای می‌گذارند.

از رتبه های اول کنکور گفت. نه همه بلکه آنهایی که وطن را بدرود میگویند به امید آینده ای بهتر و زیباتر، با امکانات بیشتر و رفاه بیشتر.

یکی از برخورد نامناسبی که در ایران با او شده بود میگفت. از لبخندهایی که هر روزه در کانادا به رویش زده میشد گفت. دیگری از آینده ای نامعلوم گفت که در ایران برایش متصور بود. از خوبی زندگی در خارج از کشور گفت. و ...

خلاصه که هر یک به دلیلی با سرزمین مادری خداحافظی میکردند.

در فیلم افرادی را هم نشان داد که با اینکه سالها در ممالک غربی زندگی کرده بودند ولی با افتخار بازگشته و زندگی در ایران و خدمت به مردم هموطنشان را برگزیده بودند. اما خلائی که به نظرم در این فیلم حس میشد این بود که از رتبه های اول کنکور که کماکان حضور در کشور و تلاش برای سربلندی ایران عزیز را بر هر رفاهی که دستمزد بردگی غربیهاست برگزیده بودند، صحبتی نشد. هم از امثال شهید احمدی روشن و هم از امثال س.فولادی که رتبه اول کنکور را داشت.

نکته جالبی که در فیلم از زبان استاد دانشگاه شریف بیان شد به نظرم مهمترین نکته برای فرار مغزهاست و آن اینکه هدف از فرار مغزها در اغلب موارد مدگرایی است. مدگرایی نه از آن جهت که به دنبال مد و بی‌بندوباری مهاجرت کنند بلکه از این جهت که اولین راه حلی که به ذهن دانشجویان میرسد این است که به دانشگاه های خارج از کشور بروند. یعنی بجای آنکه با تفکر و تأمل به حل مشکلات از بهترین راه ها بپردازند به حل مشکل از اولین راه می‌پردازند.

نکته جالبی هم که در فیلم از قول یکی از دانشجویان در اردوی مناطق جنگی بیان شد مهم بود. او گفت اگر دانشجویی هدفش خدمت به مملکت باشد و جهاد در راه خدا، وقتی که با تفکر و تأمل به این نتیجه رسید که داروی درد کشورش در ممالک غربی است و رفت که آن راه حل را بیاموزد تا برگردد که به درمان دردهای مملکت بپردازد، اتفاقا مهاجرتش جهاد فی سبیل الله است و ادامه راه شهدا. چه خوب میشد که اغلب آنانی که دست به مهاجرت میزدند با این فکر و هدف، انتخاب می‌کردند.

میراث آلبرتا

ولی من بیشتر می اندیشم. درست است که در فیلم نشان می‌داد که زندگی در غرب آن بهشتی نیست که می‌نمایند، ولی چه می‌شود جوان ایرانی به این جمع بندی می‌رسد که باید ترک دیار کند و خود را به آغوش غرب بسپارد؟

بیشترین مشکل از نظام تعلیم و تربیت مان ناشی می‌شود:

اگر از کودکی یاد می‌گرفتیم که باید چگونه با مشکلات مبارزه کنیم ....

اگر از کودکی روحیه انقلابی در ما پرورش می‌یافت ....

اگر از کودکی به جای آنکه همیشه چشم به دست دیگران می‌داشتیم تلاش و تکاپو را می‌آموختیم ....

اگر می‌آموختیم که پیشرفت در زندگی فقط درس‌خواندن نیست و می‌شود هزاران راه دیگر برای موفقیت و پیشبرد زندگی به وجود آورد ....

اگر می‌آموختیم که آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی مقدمه ایست که قربانی ات کنند ....

اگر می‌آموختیم که دشمن اگر با دستکش حریر به سمتمان دست دراز میکند، پیش از آنکه دست بدهیم دست چدنی اش را ببینیم ....

اگر می‌آموختیم که ....

اگر هزاران هزار نکته ریز و درشت، راهبردی و کاربردی، را از کودکی بهمان می‌آموختند و خودمان نیز تشنه اش می‌بودیم وضعیت فرار مغزهایمان این‌گونه نبود. و می‌آموختیم که بجای رانش فرزندان وطن آنها را در وطنمان حفظ کنیم.

و چه تقارنی داشت روز اکران این فیلم با روز معلّم که ما هر چه میکنیم نتیجه آموزشهایی است که از معلّمانمان (از مدرسه گرفته تا در خانه و جامعه) دریافت می‌کنیم.

پی نوشت: گزارش تصویری مراسم رونمایی مستند میراث آلبرتا رو از اینجا ببینید

/ 8 نظر / 29 بازدید
زهرا

جالبه واقعا این فیلم اینهمه چیز به ادم یادمیده؟[متفکر] اومدم بگم امروز سیاسی شدم بدو بیا[نیشخند]

ققنوس

سلام با شعر فاصل نظری موافقم که آب طلب نکرده همیشه مراد نیست ... یه مشکل اساسی جامعه ی امروز ما همین هست که نمی دونم چرا این طور شده! نقره جهانی المپیاد فیزیک سال 85 یکی از فامیل های ما بودند. صنعتی شریف هم رشته برق و فیزیک را همزمان خواندند بماند علاوه بر تسهیلاتی که در این سال ها بهشون دادند و ایشون هم همیشه شکایت داشتند از این بی توجهی به نخبگان! شهریور سال 89 بعد از فارغ التحصیلی بلافاصله راهی دانشگاه (...) در آمریکا شدند! خیلی راحت پشت کردند با اعتقادات و کشور شون ! خیلی راحت همه چیز را از دست دادند! باید به این جور افراد گفت خدایش بیامرزاد! موفق باشید

ققنوس

بنظرم چون تخصص رشته تون هست خیلی قشنگ می تونید این مسایل را ریشه یابی کنید. تا حدی با رشته تحصیلی تان آشنا هستم .. وقعا باید یه تحلیلی بشه که چرا بچه های صنعتی شریف و دانشگاه تهران اصلا فکر ماندن ندارند ! همیشه در آرزوی رفتن هستند و این که ... البته موافقم که امکانات کم هست .. همین فامیل ما که الان رفته ، بعد از رفتن شون می گفتن تازه فهمیدم رشته ی برق یعنی چی ، تمام وقت ما توی آزمایشگاه هستیم .. توی ایران چیزی به نام آزمایشگاه مثل اونجا نداریم!اما میشه ماند و ادامه داد! همین !

ققنوس

با تقویت حس وطن پرستی و دین پرستی با هاتون موافقم. البته اکثر فامیل های ایشون برای ادامه تحصیلات رفتن به دانشگاه ها خارج از کشور و برگشتن و خدمت هم کردن ... یه خورده توی تهران هم اسمشون برای اکثر دولت کارگزارانی ها آشناست ... یادمه قبل از رفتن ایشون اکثر فامیلاشون بهشون یادآوری کردن که ایشون از چه فامیلی هستن و باید تعهد بدهند که برگردند. اما باید قبول کرد خیلی ها این پایه قوی را ندارند. آرزویشان رفتن هست و می روند و شاید هم ........ امثال دکتر حسابی ها و... زیادند اما کم دیده می شوند.خیلی ها ماندن و توی سنگر های مختلفی خدمت کردند و گمنام هم هستند. اجرشان با خدا موفق باشید

ققنوس

سلام با داستام کوتاهی به روزم. در ضمن آبجی خانم اون روز دنبال مطالبی بودم که روی سایت کانون رهپویان خواب آرمیتا و خلاصه ی جلسه را دیدم. ممنون. البتماس دعا

آزاد اندیش

هیچ چیزی سخت تر از این نیست که تو وقت اضافه بری رای بدی بعدشم یکی بیاد بگه : ببخشید شما به کیا رای میدین؟ من با خوشحالی تمام لیست رو بذارم جلوش بگم بنویس! [نیشخند] بعد اونم بگه : میشه به یه نفر هم رای داد ؟ من : ( با احساس گنگ مایل به یاس [تشویش] ) بله میتونید ( با لبخند تصنعی ) ، خب میشه برام بنویسید ؟ من: باشه ایرادی نداره چی بنویسم؟ : "پسر مطهری" دستم یه لحظه خشک شد گفتم علی مطهری ؟ پسر مطهری دیگه تو دلم( شما ماشالا چقد آگاهی دارید) شیطونه میگفت بنویس پسر مطهری خب خودش گفته بود، ولییییی نوشتم [ناراحت] اون: حالا چیکار کنم؟ میتونید بقیش رو از لیست من پر کنید [نیشخند] نه میخوام به همین یکی رای بدم بعدش باید چیکار کنم؟ باید کدش رو در بیارین بنویسید بعد هم بندازین صندوق[رضایت] من تو لیستم نبود وگرنه کدش رو میدادم بهتون [خونسرد] یه خانوم دیگه: نمیخوای بقیشو پر کنی؟ نه فقط همین یکی من ،مامان و خانومه ( [قلب شکسته] ) مامان: خی لاجوردی رو هم تندی مینوشتی؟ من: نمیشه مامان جان درست نیست که بعدشم مگه نمیفهمه!! اینم قصه ما بود خیلی بد شد اونروز ندیدمت

سحر

آن‌ها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آن‌هایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه‌ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند... یک هفته مانده می‌گریند... و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.... و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند...

سعید

خب دیگه همه افراد دارای ظرفیت ایمانی و صبر بالایی نیستن بعضیا وقتی با بی توجهی مواجه میشن نمیتونن تحمل کنند یادمه پارسال در خبری،رئیس دانشگاه صنعتی شریف در مصاحبه ای که اوایل سال تحصیلی بود گفته بود بعضی از دانشجوها در نمازخانه میخوابن.فکرشو بکن طرف با بهترین رتبه در بهترین دانشگاه ایران قبول شده اونوقت... درضمن افرادی بودن که رفتن و دوست داشتن به ایران کمک کنند اما متأسفانه ما تحویلشون نگرفتیم یه زمانی مستند مهاجران میداد درباره ایرانیانی که در خارج به جایگاهی دست پیدا کرده بودن اما وقتی قدم پیش گذاشتن برای همکاری با داخل ما سرد برخورد کردیم...