دیداری از سر شوق ... بیداری از سر شرم

«هو الصبور»

امروز رفتم به دیدار مظلومترین شهدای زنده (جانبازان اعصاب و روان).

دل شکسته بودم که شهدا مرا برای سفر به سرزمین های نور نطلبیده اند. ولی گویا تقدیر آن بود که شهدای زنده ای را ملاقات کنم که بیش از پیش مرا به راه شهدای دفاع مقدس بکشانند.

اول شوق دیدار با آنهایی که روزی آسایش و آرامششان را به خاطر امروز من از دست داده بودند مرا به آن وادی کشاند. ولی وقتی دیدمشان دیگر انگار شده بودم سربازی که رسیده به خدمت فرمانده اش و با پایِ به زمین کوبیده، چشم انتظار نصایح فرمانده ایستاده.

درست است که روحشان در جبهه شهید شده و جسمشان هر لحظه تمنای وصال دارد، ولی برای منِ نسل سومی غنیمتی است بودنشان در این دنیا. نه فقط از شنیدن خاطراتشان استفاده میکنم بلکه نَفَس قدسی و پاکشان برای من روح بخش و انرژی زاست.

بهت و تعجب همراه با بغض و اشک را در همسنگرانم میدیدم ولی باید جو را تلطیف میکردیم که نه به همراهان سخت گذرد و نه به جانبازان. بغض خودم را یارای باریدن نبود در آن جمع بهشتیان. پس شروع کردیم به صحبت کردن با آن عزیزان.

دیدار وبلاگنویسان با جانبازان نیایش

از خاطراتشان شنیدیم. آنقدر ما را محرم میدیدند که آلبومشان را نشانمان دادند. یکیشان از 2 ساعت خوابی که طی 22 روز عملیات داشت گفت. دیگری از خمپاره ای گفت که در دستش بود و چون عمل نکرده بود پزشکان جرأت نزدیک شدن به او را نداشتند. یکی از همسر و فرزندانش گفت که دوری اش را تحمل میکنند. یکی از مادرش گفت که هنوز به پرستاری از فرزند دلبندش میپردازد.

وقتی بعضی از اطلاعاتمان در مورد شهدا و جبهه و حتی نام خمپاره ها را میشنیدند سر ذوق می آمدند که بیشتر برایمان تعریف کنند. گویی که گوش شنوایی یافته اند برای سپردن این خاطرات. حتی با ضبط کردن صدایشان مشکلی نداشتند. ولی حیف که مسئولین آسایشگاه بهمان اجازه عکس برداری از چهره های معصومشان را نداده بودند.

بعضی شان رفته بودند به منزل که عید را در کنار خانواده بگذرانند. بعضی نیز داشتند مهیای رفتن میشدند. قرار بود 4-5 نفرشان عید را در آسایشگاه بگذرانند. به شوخی بهشان میگفتیم به یاد دوران دفاع مقدس برای سر سفره هفت سین «سر نیزه» و «سیمینوف» را فراموش نکنند. خوشحالم از اینکه برای لحظاتی خوشحالی را مهمان دلشان و خنده را مهمان لبشان ساختیم.

دیدار وبلاگنویسان با جانبازان نیایش 2

بیشتر از همه ی اینها آنچه که در ذهن و دلم بود شرمی بود که از تواضعشان داشتم. شرمی بود که از نگاهشان داشتم. شرمی بود که از فعالیت کم خودم در جنگ نرم داشتم ولی فعالیت جانفرسای آنان را در جنگ سخت میدیدم. 14 سال حضورشان در آسایشگاه بیشتر از همه شرمنده ام کرد. خیلی خود را کنترل کردم که سر به سنگ نکوبیدم از شرمندگی که اینان چنین فداکاری کردند در راه دین و وطن ولی من و هم نسلیانم خیلی راحت از کنار آنها و همه دغدغه های دین و وطن میگذریم.

ره آورد این دیدار برایم بیداری بیش از پیش برای فعالیت بود و تصمیمی قاطع برای جهاد علمی بیشتر و حضور بیشتر در عرصه جنگ نرم در دفاع از دین و مذهب و وطنم جمهوری اسلامی ایران.

/ 7 نظر / 16 بازدید
امید

خوشا به سعائتتون. قبول باشه....

پسر خوب

سلام متوجهم دقیقا که سعی کردید بهمون بفهمونین شما با باتوم و گاز اشک آور و تفنگ ما هم دست خالی زدین و کشتین و حالا میندازین گردن ما شخصیتتون در حدی اومده پایین که باتوم دستتون بگیرید. من خاک پای بسیجیای زمان جنگو می بوسم. از اونا فقط اسمشون به شما رسیده.متاسفم پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مواجبتون قطع نشه دقیقا میدونم که تفکر کردید و دیدید که ولی فقیه خوبه چون نون و ساندیستون تامین میشه

بی تاب هویزه

سلام توصیف های دوستان از احساسی که بعد از دیدار داشتند، خیلی جالبه... بهت پیشنهاد می کنم نوشته آقای مسعود شجاعی طباطبایی رو بخونی، خیلی زیبا بود... وقت کردی سری هم به وبم بزن...

پسر خوب

به بی بی سی چیکار دارم.اونام فقط فکر پول و منافعشون هستن. من فقط می خوام بدونم شخصیت بسیجی رو تا این حد پایین آوردن که بهش باتوم بدن و بیارنش تو خیابون؟ بسیجی واقعی همچین کاری میکنه؟ فقط برام سواله که اونایی که تو خیابون دیدم که با باتوم مردم رو میزدن و حیدر حیدر می گفتن بسیجی هستن؟

سید مسعود شجاعی طباطبایی

با اهدای سلام مطلب بسیار خوبی بود بعضی از این عزیزان بیش از دو دهه در آسایشگاه بودند... برای استفاده از عکسها، اجازه لازم نیست، عشق به ولایت کافیست التماس دعا سالی سرشار از موفقیت برایتان آرزومندم

همسنگر بسیجی

سلام مردان خسته و شکسته ...همانها که روزی غرور و غیرتشان تمام میهنمان را به دوش می کشید ........... گلهای ساقه شکسته..... برای تمام تاریخ محتاجشانیم ......... ناگفته ها دارند ....دنبال گوشهای شنوا .... یاعلی

عاشق همت2

[گل][گل][گل][قلب]سلام خوب کاری کردی رفتی پیش داداشهای من[قلب][گل][گل][گل][خداحافظ] [گل][گل][گل][قلب]سلام خوب کاری کردی رفتی پیش داداشهای من[قلب][گل][گل][گل][خداحافظ] [گل][گل][گل][قلب]سلام خوب کاری کردی رفتی پیش داداشهای من[قلب][گل][گل][گل][خداحافظ] [گل][گل][گل][قلب]سلام خوب کاری کردی رفتی پیش داداشهای من[قلب][گل][گل][گل][خداحافظ] [گل][گل][گل][قلب]سلام خوب کاری کردی رفتی پیش داداشهای من[قلب][گل][گل][گل][خداحافظ]