بعد از شهدا چه کرده ایم؟؟؟؟؟ ( به بهانه روز جمهوری اسلامی ایران)

«هو الشهید»

12 فروردین شده و ما مانند هر ساله باید به جمهوری اسلامی ایران رأی «آری» بدهیم. ولی امسال وضعی دیگر برایمان پیش آمد. شاید بی شک بگویم بهترین 12 فروردین عمرم بود و شاید هم بتوانم بگویم بهترین عید دیدنی که امسال رفتم.

سعادتی دست داد که در جوار دوستان به محضر یکی از جانبازان جنگ تحمیلی برسیم. جانبازی که ریه اش زخمی است، نه فقط از گازهای شیمیایی دشمن بلکه بیشتر از خیانتهای «دوست نما»هایی که به راحتی پا بر خون شهدا میگذارند و راحت تر از آن دستشان را بر گلوی جانبازان میفشارند و راه زندگی را بر آنان می بندند.

جانبازی که مشکلات اعصاب و روان دارد، نه فقط به خاطر موج خمپاره های دشمن، بلکه بیشتر از موج هر روزه ی خمپاره هایی که «دوست نما»یانی که مزین به ردای مقدس مسئولیتهای جمهوری اسلامی ایران هستند، به اعصاب و روانش می زنند. گاهی در قالب نماینده مجلس خون به دلش میکنند. گاهی در قالب مسئولین بنیاد شهید جواب رد به او می دهند. گاهی به جای کمک به درمانش او را حواله میدهند که حقش را از صدام بگیرد. گاهی با تمسخر به او میگویند: «میخواهی حقوق دو میلیونی ام را به تو بدهم؟»

دوست داشت که بیشتر از خوبی و خوشی زندگی بگوید و از عید بگوید. دوست داشت از مهربانی های همسر و فرزندانش بگوید. میخواست شادی اش را از حضور ما در منزلش نشانمان دهد ولی چه کند که آنقدر «خنجر دوست بر گُرده اش نشسته بود» و آنقدر «خیانت» دیده بود که هر از چند گاهی به یاد آنها می‌افتاد و برایمان از آنها میگفت. از عشقش به امام خامنه ای گفت. از امامش گفت که هنوز حاضر است در رکابش جان دهد چون هر چه از او دیده خوبی بوده و بس.

امروز به این سوال فکر میکردم که «بعد از شهدا چه کردیم؟»

بی پاسخ بودم از شرمندگی دیدار دیروز. از اینکه در قبال فداکاری جانبازان و شهدا هیچ نکرده ایم. وقتی به این می اندیشیدم که گاهی با تمام قوا به کسب غنائم جنگ میرفتیم و در آخر آن چیزی را به کف می آوردیم که مولا علی میفرمود برایش کم ارزشتر از «آب بینی بز» است، شرمنده تر می شدم.

منی که عمری را در تکاپوی جهاد علمی گذرانده بودم، شرمسار بودم که هیچ قدمی در راه یادگاران شهدا که همانا جانبازانی هستند که روزی چند بار شهید می شوند برنداشته ام. پشیمان نیستم از راهی که رفته ام ولی میدانم میتوانستم بیشتر از اینها در راه آرمانهای انقلاب و شهدا گام بردارم.

وُسعم فقط این نبود که جهاد اکبر کنم با نفس سرکشم و مغرورانه بگویم: «شهدا راهتان را ادامه داده ام».

وُسعم فقط این نبود که در جنگ نرم شرکت کنم و با افتخار بگویم که به ندای «أین عمار» رهبرم لبیک گفته ام.

وُسعم بیش از آن بود که فقط به این بنازم که شهدا گفته اند: «خواهرم سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت می دهم» و خود را امانت دار خوبی بدانم.

وُسعم بیش از آن بود که فقط گاهی سعادت دیدار با خانواده های شهدا و جانبازان را داشته باشم.

آری وُسعم خیلی خیلی خیلی بیشتر از آن بود که تکلیف خود می پنداشتم که «لا یُکَلِّفُ الله نفساً الّا وُسعَها».

پس باید باز هم به جمهوری اسلامی «آری» بگویم و ثابت قدم تر و استوار تر از پیش مانند همان جانبازی که به دیدارش رفته بودم بمانم و بایستم و بجنگم با هر آنچه که در توان دارم و تا آخرین نفس در این راه بمانم نکند که فردای قیامت شرمسار آنانی باشم که در راه اسلام و انقلاب از جان و خون خود گذشتند و آن را به چون منی امانت دادند.

«اَللهُم اجعَلنی مِن المُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیهِ»

/ 2 نظر / 13 بازدید
همسنگر بسیجی

سلام سلام بر جانبازان و قهرمانان به غربت نشسته میهنم و چه بامسمی، جانبازی نام خودش رو گذاشته ربذه نشین: جانباز ربذه نشین و تکلیف ما؟ کجای کاریم؟ یاعلی

مجنون اقا

سلام حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند: مَثَلُ الإمام مَثل الکعبة إذ تُؤتی وَ لا تَأت از حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) روایت شده که رسول خدا فرمودند: امام همچون کعبه است که باید به سویش روند، نه آنکه (منتظر باشند تا) او به سوی آنها بیاید . (بحار الانوار ، ج 36 ، ص 353) ----------------- منتظر تسلیت های شما هستیم یاحق