یک جرعه انتظار

تا به حال دیده اید حال پدری را که میبیند فرزندانش با هم دعوا میکنند؟ آن هم پدری مهربان و دلسوز که همانقدر که پدر من است پدر برادر من نیز هست. پدر میبیند که همسایگان همه چشم دوخته اند ببینند که چه موقع این خانواده از هم خواهد پاشید. آن هم همسایگانی که بارها و بارها به این خانواده آزارهای جدی رسانده اند ولی باز با چشمان آلوده ی خود دیده اند که این خانواده استوار مانده است.

پدر همه اوضاع را زیر نظر دارد. هر چه باشد او دیده بان این خانواده است. پس او بیش از هر کس دیگر غصه خانواده و فرزندانش را میخورد و نگرانیش از همه بیشتر و البته که امیدواریش هم از همه بیشتر زیرا توکلش نیز از همه افزون تر است.

روزی این پدر عزیز فرمود: « صمیمانه عرض میکنم. فضای کشور را فضای دشمنی و نقار و تشنج و اختلاف نکنید، یک فضای دوستانه باشد. هرکس حرفهای خودش را بزند، برنامه های خودش را بگوید، کاری را که خودش میتواند بکند‌ آن را بیان کند، به دیگران چه کار دارد؟ فضا را متشنج نکنند. فضا را برادرانه و صمیمانه بکنند ».

امام خامنه ای

از پس آن سخن و بعد از آنکه هجمه ای شدید میخواست این خانواده را از هم بپاشد، فرزندان برخاستند و هرکدام به نوبه ی خود و بنابر وُسعی که در خود میدیدند، شروع کردند به انجام برنامه هایی که برای خود تعریف کرده بودند و گاهی با هماهنگی و گاهی هم بی هماهنگی با فرزندان دیگر کار خود را انجام میدادند.

از میان این فرزندان، اسم یکی خیلی زود بر سر زبان ها افتاد و خیلی از خواهران و برادران را با خود همراه ساخت. او کسی نبود جز «حسین قدیانی» که البته سریع ملقّب شد به «داداش حسین بچه بسیجی ها».

علت معروفیتش همت مضاعفی بود که در کارش آورد و به اوج رسید. به اوج رسیدنش نیز به مدد خواهران و برادرانش بود که هر روز با احسنت  هایی که به او میگفتند او را بیشتر به شوق نوشتن وامیداشتند، البته که ایرادات را نیز به او گوشزد میکردند.

مگر او چه میگفت که ما برادران و خواهران شیفته ی کلامش بودیم؟ هیچ چیزی بیشتر از حرف دل ما نمیگفت. حرف دلی که بغضی شده بود در گلویمان و به دنبال جایی بودیم تا این بغض را بباریم و سبک شویم تا بتوانیم با انرژی به انجام کارها و برنامه ی خود بپردازیم. و او یعنی داداش حسینمان این جا را برایمان فراهم کرده بود و ما هر روز به شوق آن حرفها به قطعه ٢۶ سری میزدیم و غباری از دل میستاندیم.

تا اینکه روزی داداش حسین نامه ای نوشت به یکی از برادران بزرگتر که پدر او را مسئول عدالت در خانه تعیین کرده بود. نامه ای بی سلام که میدانستیم بدعت بی سلام نامه نوشتن به بزرگان را چه کسی پایه نهاده بود که داداش حسین هم به تبعیت از او چنین کرد. که البته از داداشمان بعید بود. نامه اش تند بود و آتشین که نشان از آتش درون سینه اش بود. آسمان را به زمین بافت و آنچه را نباید، گفت تا بگوید که خودش و خواهران و برادران همفکرش خواستار مجازات آن کسانی هستند که موجب هجمه همسایگان پلید به خانه شان شده بودند. و این نامه آغازی بود بر یک پایان.

حال دیگر برخی از افراد این خانواده بر او تاختند و آنها که مسئولیتی مهم در این خانه داشتند در اولین اقدام در اتاقش را بستند تا دیگر خواهران و بردارانش به اتاقش نروند که مبادا مانند او سخن بگویند. ولی چه سود که به طرفدارانش افزوده شد. البته که موجب شادی عده ای از آنهایی شد که دوستش نداشتند و نوع کلامش را نمیپسندیدند. جالب اینجاست که همسایگان پلید هم خرسند شدند که حاج حسین دیگر نمینویسد و آنها به راحتی میتوانند علیه او مانور دهند.

خواهران و برادارانش به براداران بزرگتر اعتراض کردند که چرا به درب اتاقش قفل میزنید؟ خب برادرانه با او سخن بگویید تا برادرانه هم پاسخ بشنوید. ولی چه سود که هر کدام از ما به تکه ای از سخنان پدرمان توجه میکنیم. برادران بزرگتر او را که کوچکتر بود با تندی خطاب کردند و او نیز به حکم کوچکتر بودن و کم تجربه بودنش رفتاری ناشایست تر با آنها کرد.

در این میانه جلساتی تشکیل شد به حمایت از او همچنان که جلساتی برای مخالفت با او. داداش حسین را مشکل امنیتی نامیدند و احتمال آن دادند که دوستدارانش تجمعی بی قانون برقرار خواهند ساخت ولی نمیدانستند که داداش حسین اهل این برنامه ها نیست و از خواهران و برادرانش خواسته بود که چنین نکنند و پدر را اینچنین نگران نکنند. احسنت به این خواهران و برادرانی که اینچنین به خاطر پدرشان به ندای سکون او لبیک گفتند.

عده ای او را « عمّار » نامیدند و سخنانش را لبیک به فریاد « أین عمّار » پدر عزیزمان. امّا من گاهی «‌ ابوذر‌ » میدیدم او را. ابوذری که به حقانیت علی ایمان داشت و با کلام نافذش هر روز خونی به دل دشمنان علی میکرد. تا آنکه ابوذر وار به ربذه تبعید شد.

ابوذر که مانند عمّار نیست. ابوذر کم طاقت تر از عمّار بود. ابوذر بی محابا سخن میراند و از علی (علیه السلام)‌ دفاع میکرد ولی عمّار با طمأنینه و آرامش روشنگری میکرد برای اثبات حقانیت علی (علیه السلام). ابوذر خون به دل عثمانیان کرد ولی عمّار خون به دل امویان. ابوذر به غربت رانده شد و از شدت غصه اش برای علی (علیه السلام) شهید شد ولی عمّار ماند و در دوران حکومت علوی در کارزار شهید شد. حال کیست که بتواند بگوید عمّار ولایتمدارتر بود یا ابوذر؟

اینها را گفتم تا بدین جا برسم که بگویم حسین قدیانی عمّار باشد یا ابوذر فرقی ندارد. مهم آن است که در مقابل ظالمین ایستاد و پنجه در پنجه ی آنان نهاد. همانطور که دیگر افراد خانواده هم به روشی دیگر ولی برای رسیدن به همین مقصود مبارزه کردند. پس نباید اینچنین بر او و اشتباهاتش بتازیم و او و برادرانش را به اتاقی در بسته تبعید کنیم.

حال من به عنوان خواهری کوچکتر این جدل ها را بین خواهران و برادرانم میبینم و غصه میخورم و هر چه که در تألیف قلوبشان میکوشم به نتیجه ی مطلوب نمیرسم ولی بیش از همه نگران دل پدرمان هستم و ............

قطعه 26

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٢۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار