یک جرعه انتظار

کدام نام آشناتر از گمنامی است که در روزگار بی عاطفگی انسان و در عصر قهر با آسمان جز عشق و آسمان نمیشناسد و جز سفر در جاده های خلوت خلوص به چیزی نمی اندیشد؟

کدام آشنا را میشناسید که در خمیازه خیابانهای بی درد، در ازدحام آدمهایی که تمام تکاپوشان به بخش فرودین وجودشان پایان می یابد خود را گم نکرده است؟

کدام چشم را میشناسید که هنوز به لحظه های خیس توسل، به لرزش شانه هایی که یارب یاربشان با هق هق گریه هایشان همه آسمان را پر میکرد می اندیشد؟

کدام آشنا را میشناسید که هنوز غریب است به غربتی که دیوارهای تار و خشن زندانهای موصل و بغداد نظاره گرش بودند. به غربت ابوذر در بی دردی آدمهایی که مثل آدمکهای برفی، هستی خویش را در انجماد زمستان و غیبت خورشید میجویند؟

کدام سخاوت را می شناسید که در نهایت عطش و تشنگی قمقمه ی همه حیات خویش را به اسیری زخمی ببخشد و خاطره شکوهمند سخاوت علی (علیه السلام) را ترجمانی دوباره باشد؟

کدام حنجره را میشناسید که خشکیده ی تشنه بر فرش مرگ گام میزد و در انفجار یا حسین گویان دل بر تبسمی بسته بود که آخرین لحظه حسین (علیه السلام) میزبان چهره اش میساخت؟

کدام دل را میشناسید که بیدل و بی تاب قتلگاه به قتلگاه میدوید تا طنین غریبانه ترین فریاد در غروب عاشورا بی پاسخ نماند و شریعه به شریعه میتاخت تا جرعه ای آب به خیام تشنگان این قرن و نسل برساند؟

کدام دست را میشناسید که بوسه گاه همه ی فرشتگان باشد و نشان بوسه از مردی داشته باشد آسمان آشنا که بر آن بوسه افتخار کند و همه آرزویش بودن با آن دست و همراهی با آن بازوی توانا باشد؟

کدام ....

و اینها همه ایستادن بر رویه ای بود که به گستره ی آسمان ختم میشد.

و اینها همه وصف بسیج بود و بسیجی.

و بسیج واژه نیست. 

بسیج یعنی کوتاه کردن چهارده قرن با عاشورا.

بسیج یعنی شکفتن پس از زمستان دیرپای رخوت زدگی انسان. بسیج یعنی عشق، شوق، شعور شهادت ....

بسیج یعنی استجابت دعای همه ستمدیدگان.

بسیج یعنی باور بذری که در کربلا افشانده شد و با همه شهادتها و مظلومیتها آبیاری شد.

بسیج یعنی پیش در آمد آخرین انقلاب تاریخ، آخرین عروج و پرواز انسان.

بسیج همنوای ناله های علی در نخلستان، غمگسار صورت سیلی خورده ی زهرا، مرهم قلب داغدار دختری شکسته دل در شهادت مظلومانه ی مادر و تسلای کودکان غمزده بود که شبانگاه در کوچه های ساکت شهر دنبال جنازه ی مادر محکوم به گریستن خاموش بودند.

بسیج آمده بود تا ثابت کند میتوان 6666 آیه را در گستره ی زندگی تحقق بخشید. میتوان قرآنی زیست و قرآنی رفت.

بسیج آمده بود تا نشان دهد که اراده ها میتوانند پولاد سرد را در هم کوبند و تکنولوژی را بر بستر ایمان خویش چونان خاشاکی به سخره گیرند و همه ی بن بست ها را در زیر گامهای خویش فروشکنند.

بسیج آمده بود که در عصر یاس و دلمردگی انسان و در گمشدگی اندیشه ها چشمها را به روشنایی امید بنوازد و قدمها را با روشن ترین جاده ها آشنا سازد. .....

و هنوز بسیجی بسیجی است.

هرگاه در هنگامه حضور باطل، یک آسمان خشم، یک کهکشان اعتراض بر سر ستم آوار میشود آنجا بسیجی است !

اصلا هر جا خوبی است بسیجی است !

هر جا خداست و آنجا بنده ای صالح به عبادتش ایستاده و هرجا سیاهی و تباهی است تیغی آخته برای فشردن حلقوم آماده است. آنجا بسیجی است.

هر جا شوری در دل برای آموختن و سوختن در کلاس، خانه، خیابان و هرجا فریاد و حرکتی در ستیز با کژی و دژخیمی است در فلسطین یا بوسنی و ... و در چهارسوی امروز و همیشه است، آنجا بسیجی است.

بسیج چشم خدا در زمین و آیت خشم او بر شام ستمکاران است.

بسیجی گلی است شکفته در باغ بهشت که نسیم آن کوچه باغ عصر ما را معطر ساخته است.

بسیجی پشتوانه انقلاب است و آنان که تفکر و منش بسیجی ندارند آفت باغ انقلاب.

باید این اندیشه ی مقدس را تکثیر کرد که بزرگ بسیجی تاریخ فرمود: « اگر اندیشه بیسجی در همه جا حاکم شود هیچ آفتی ساقه ی تناور انقلاب اسلامی را تهدید نخواهد کرد و هیچ تندبادی» این درخت بارور را درهم نخواهد شکست».  

پ.ن: این متن مال خودم نیست فقط یه خورده کم و زیادش کردم. امیدوارم که به دل همه بسیجیان نشسته باشه.

[ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار