یک جرعه انتظار

« بسم رب العباس »

و باز هم دوشنبه

و باز هم حضور در قطعه ای از بهشت

و باز هم تنفس در فضایی متبرک به انفاس قدسی جانبازان، آنان که روحشان با موج انفجار شهید شده ولی جسمشان به سلامتی به شهر ما بازگشته تا یادمان باشد که همیشه این امنیت و آرامش امروزمان را مدیونشان هستیم.

رفتیم به دیدارشان تا «سلام سردار» بگوییمشان و پایمان را به زمین بکوبیم به احترام حضور در مقابل فرمانده هامان.

جمع در حیاط

دوری راه را به جان خریدیم تا یادمان بیاوریم که اگر امروز امام خامنه ای ما را «افسر جوان جنگ نرم» مینامد باید جا پای آنانی بگذاریم که روزی «بسیجی خمینی» نامیده میشدند. پس رفتیم که گرمای وجودشان، گرممان کند و با انرژی مضاعف به پیش برویم در این جنگ نابرابر.

جانباز نقاش

 نقاشی های زیبایشان چشم نواز بود ولی دلمان را میشکست که این چنین مردانی باید اینجا باشند و انگشتانی که روزی ماشه میچکاند برای حفظ امنیت من و تو،  معصومانه روی کاغذ نقاشی بلغزند.  

وقتی که یکی از جانبازان برایمان شعر خواند لحظات شیرینی را پشت سر گذاشتیم ولی ای کاش ......

 

در دلم بود که با تک تکشان به سخن بنشینم ولی ای کاش مجالی بود و فرصت بیشتری داشتیم.

فرصت را غنیمت شمردم و با یکیشان همراه شدم برای دقایقی گپ زدن. دلم بدجور شکست از کلامش و از نگاهش. نگاهی که گویای عشق پاک و عمیق به همسرش بود و غم دوری او را فریاد میزد. افسوس که نتوانسته بود به مرخصی برود و همسرش نیز به خاطر درد پایش به دیدار این جوانمرد نیامده بود. میخواست با موبایل من به همسرش زنگ بزند ولی نگران این بود که مسئولین بیمارستان از کارش ناراحت شوند. داشت از اینکه در تنیس روی میز مهارت دارد میگفت که به شوخی پیشنهاد دادم که با هم یک رالی بازی کنیم. برای لحظاتی خوشحال شد ولی گفت که بهتر است که با آقایان بازی کند. خواستیم وارد سالن ورزشی شویم که دیدم او را از ورود منع کردند و من را که وبلاگنویس بودم به جمع وبلاگنویسان در سالن ورزشی هدایت کردند تا بشنوم قصه قهرمانی های آنان را در عرصه ورزش.

سالن ورزشی

واقعا دلم شکست از دیدن اینکه با این بزرگمردان این چنین رفتار میشد و چنان غربتی در چشمانشان هویدا بود که شرمندگی مرا صدچندان میکرد.

به امید آنکه همه ما جوانان که وامدار غیرت مردانه ی جانبازان و شهدا هستیم، هر چه بیشتر در خدمتشان باشیم و تا این سلاله های حضرت عباس در جمعمان هستند قدرشان را بدانیم و نیاید روزی که عرق شرم بر پیشانیمان نقش بندد و به حسرت این روزهای بودنشان بنشینیم .....

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار