یک جرعه انتظار

«هو الحق»

«- بیا نالوطی. بیا از توی بغچه نانِ تازه بردار و قورمه‌ی داغ بخور. بخور که تا داغ‌اند مزه دارند. مزه‌ی این قورمه تا هفتاد سال یادت می‌مونه.

- هفتاد سال! باب جون، هفتاد سال خیلی زیاده!

- مزه‌اش می‌مونه. گوشتی که توی روغن خودش سرخ بشه، بوش مانده‌گاره.

حقا بوی گوشتی که توی روغنِ خودش سرخ شود، مانده‌گار است. تا هفتاد سال یادِ آدم می‌ماند. هفتاد سال که نه. موشک باران، شصت و هفت. شصت و هفت سال، آن هم هزار و سیصد و دوازده، دوازده تایش کم شود، حدود پنجاه سال. نیم قرن یادِ آدم می ماند؛ بوی گوشتی که توی روغنِ خودش سرخ شود.

البته گوشتِ گوسفند چربی‌اش بیش‌تر است امّا گوشت آدم یک بوی زخمی دارد که بیش‌تر شامه را آزار می‌دهد. به نظرم گوشتِ زن‌ها ناجورتر باشد. چون چربیِ بدنِشان بیش‌تر از مردهاست. نمی‌دانم چرا وقتی به آپارتمانِ‌شان رسیدم، احساس قورمه پزان داشتم. .....» (سطوری از رمان «منِ او» ی رضا امیرخانی)

این روزها بدجور بوی قورمه پزان شامه‌‌ها را آزار می‌دهد. بیشتر که بو می‌کشی از سمت «میانمار» بوی کتاب انسانی را هم استشمام می‌کنی.

حالا که ماه مبارک رمضان شده این جور بوها بیش از پیش شامه را مشغول می‌کند. سعی می‌کنی که خودت را به بی خیالی بزنی بلکه از بوی زُخمش حالت دگرگون نشود و بالا نیاوری. ولی مگر می‌شود؟؟؟؟

با خود می‌اندیشی که مسلمانان میانمار چگونه این بوی قورمه‌پزان را در این ماه مبارک تحمل می‌کنند؟ آیا آنجا هم می‌توانند مثل ما بینی‌شان را بگیرند و خودشان را به بی خیالی بزنند؟ چگونه خود را به بی‌خیالی بزنند که ممکن است تا چند ساعت دیگر بوی قورمه خودشان فضای خانه‌شان را پر کند؟!!!!

مسلمان سوزی در میانمار

اینروزها زندگی در میانمار یعنی «سجده بر آتش».

و چه خوش خیالیم ما که فکر می‌کنیم راحت پیشانی بر خاک می‌ساییم و سجده شکر می‌کنیم از اینکه رمضانی دیگر آمد و میهمان خوان کرم الهی شدیم....

خوش خیالیست که فکر می‌کنیم بوی قورمه پزان غلیظ و بوی کباب غلیط روزه‌هایمان را باطل نمی‌کند.

یادمان باشد باز رساله‌ها را ورق بزنیم شاید حکمی باشد در مورد دود غلیظ کباب انسانی.

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«بسم رب الشهید»

امروز که به مناسبت 27 تیر و قبول قطعنامه از طرف ایران خیلی ها فکر میکنند آخرین روز جنگ بوده میخواهم آخرین کتابی که مطالعه کردم را معرفی کنم.

اولین موردی که نظر انسان را جلب میکند، عنوان کتاب است و اینکه چه ارتباطی با دفاع مقدس خواهد داشت؟

کوچه نقاش ها

کوچه ی «نقاش ها» نام کوچه ای در تهران نزدیک میدان قیام است و راوی که ساکن این کوچه بوده از خاطرات خودش تعریف میکند. خاطراتی که اگر دوره ی کودکی و روابط خانوادگیش را کنار بگذاریم با یک تاریخ شفاهی از «15 خرداد 42» تا «پایان دفاع مقدس 67» روبرو خواهیم بود.

راوی به واسطه شغلی که در نهاد نخست وزیری داشته و مهم تر از آن به خاطر شور انقلابی ای که در وجودش نهادینه شده، از روزهای اول انقلاب در اکثر نزاع هایی که علیه انقلاب اسلامی صورت گرفته حضور داشته است. از قائله ترکمن های نژادپرست که به کمک ترکمن های ایرانی و انقلابی ساکت شد تا قائله کومله های کردستان که با کمک کردهای ایرانی و انقلابی ساکت شد. ایشان بارها در جنگ های نامنظم اوایل انقلاب در کنار شهید چمران و شهید صیاد شیرازی و ... در مرکز حوادث خونبار حضور داشتند. حضوری که حتی تصورش هم برای ذهن یک نسل سومی غیرممکن به نظر می‌آید. خیلی از دوستان و عزیزان و هم وطنان در مقابل چشمش به لقاءالله پیوستند. و اینها همه قبل از 31 شهریور 1359 اتفاق افتاده.

با شروع جنگ، راوی داستان دست از کار می شوید و به عنوان نیروی داوطلب و بسیجی به جبهه های جنوب و غرب می‌رود و از اینجاست که با زاویه دیگری از جنگ آشنا می‌شویم. زاویه ای که کمتر به آن پرداخته شده است. ایشان چون به عنوان نیروی آزاد در جبهه حضور داشتند و تحت فرماندهی گردان خاصی نبودند، در معرکه های مهم دفاع مقدس حضور داشتند و لحظه به لحظه خواننده را با عملیاتی جدید یا با تاکتیک های غیرمنتظره‌ی جنگ همراه می‌کنند.

ایشان بعدها فرماندهی گردان «میثم» از لشگر «27 محمّد رسول الله» (صل الله علیه‌و‌آله) را با همراهی شهید «علی اصغر ارسنجانی» (به قول راوی: سلطان ادب و معرفت) می‌پذیرند و از اینجاست که دیگر وارد وادی های فرماندهی هم می‌شوند و ناگفته‌هایی را بیان می‌کنند که برای هر خواننده ای دانستنش غنیمت است.

از حاج احمد متوسلیان می گوید و سفری که به سوریه برای همراهی با گروه حاج احمد داشته. از حاج همت می‌گوید و مهربانی هایش با رزمندگان. از خنده و شوخی های رزمندگان در طول دوران دفاع مقدس می‌گوید، و از نیایش‌هایشان در شبهای عملیات، همانگونه از لحظات غمبار شهادت عزیزان تعریف میکند.

از خدمت‌ها می‌گوید و از خیانت‌ها. از پیروزی‌ها می‌گوید و از شکست ها. از امدادهای غیبی می‌گوید و از استیصال رزمندگان، از تیرهایی که هزاران بار از کنار آدم رد می‌شوند و به فضل الهی به آدم اصابت نمی‌کنند و از تیری که در حساسترین نقطه می‌نشیند و به لطف الهی شربت شهادت را به انسان می‌نوشاند.

سید ابوالفضل کاظمی و راحله صبوری

در پایان مطالعه این کتاب را که با نثری روان نگاشته شده، به همه عزیزان توصیه می‌کنم. کتابی که نویسنده حتی سعی نداشته اند که اصطلاحات محاوره ای راوی را با نگارش رسمی ویرایش کنند. و این شاید بر صداقت و صفای بیش از پیش کتاب افزوده باشد و خواننده را هر لحظه مشتاق‌تر از پیش کند.

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«بسم رب المهدی»

میخواستم امروز که روز میلاد مولای خوبی هاست دلنوشته ای تقدیم به حضرتش بنویسم ولی وقتی کلیپ «تنهایی تو» رو دیدم شرمندگی اجازه نداد که صحبتی کنم که «العاقل یکفی بالاشارة»

انتظار

تنهایی تو

[ ۱۳٩۱/٤/۱٥ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«بسم الله القاصم الجبارین»

امروز در خبرها شنیدم که عربستان صعودی چند کشور را در لیست تحریم روادید (ویزا) قرار داده است که یکی از آنها جمهوری اسلامی ایران است.

یعنی تا اطلاع ثانوی حجاج ایرانی نمی‌توانند به حج عمره تشریف ببرند.

ابتدا از این خبر یکّه خوردم و ناراحت شدم ولی وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم که این تحریم بیشتر از آنکه به ضرر ما باشد به زیان خود عربستان است بنا به موارد زیر:

اولا اینکه ما مدتهاست به مسئولین کشورمان گوشزد می‌کنیم که رابطه با عربستان را یا قطع کنند یا مشروط به تعهداتی از جانب مسئولین صعودی. چند سالی است که مسئولین عربستان با ایرانی ها برخوردی خصمانه دارند. نمونه اخیرش هم اعدام چند ایرانی در خاک عربستان.

دوما باید توجه داشت در حال حاضر عربستان نقشِ همراهِ شماره یک رژیم اشغالگر قدس را در منطقه دارد، و به خوبی از عهده این مسئولیت برمی‌آید و هر کشور یا ملّتی را که به دشمنی علیه این رژیم برمی‌خیزد، به طرق مختلف و از طریق مزدوران خود سرکوب می‌کند. نمونه اخیرش کشور سوریه است که هر روزه توسط مزدوران و سلاح های عربستانی دچار بحران می‌شود. پس داشتن رابطه حسنه با این کشور خبیث عملا رابطه با کفار و شیاطین است.

خودزنی عربستان

سوما در بیداری اسلامی نقش عربستان نقشی اخلالگرانه و سرکوبگرانه بوده است مخصوصاً اگر آن کشور شیعه نشین هم باشد. عربستان حتی در این مورد پا را از حد مزدوران هم فراتر گذاشته و ارتش خود را روانه آن کشورها می‌کند تا مردم معترض به نظامهای وهابی را سرکوب کنند. نمونه آشکارش را در کشور مظلوم بحرین شاهدیم.

تمام موارد فوق الذکر و مواردی هم که بیانشان از حوصله بحث خارج بود نشان از آن داشت که کمک به اقتصاد عربستان یعنی کمک به جنایات هر چه بیشتر مسئولین خبیث این کشور. و از آنجا که درصد زیادی از اقتصاد این کشور از طریق توریسم مذهبی (حج و زیارت مشاهد شریفه) تأمین می‌شود و مهمتر آنکه بیشتر مبالغ هزینه شده از طرف حجاج ایرانی است، پس با این تحریم، عربستان خودزنی آشکاری را آغاز کرده است.

تا به حال مسئولین ما بنا به مصالحی که ذکرش را لازم نمی‌دانم رابطه با عربستان را حفظ کرده بودند ولی با این تحریمی که عربستان در مورد ایران انجام داده دیگر جای هیچ بهانه‌ای برای مسئولین جمهوری اسلامی نیست که رابطه با عربستان را از موضع قدرت، قطع یا مشروط کنند.

البته این روزها هم با توجه به اخبار ضد و نقیضی که از مرگ عبدالله ـپادشاه نگون بخت صعودی- می‌آید باید چشم انتظار اخبار خوشحال کننده تری از عربستان باشیم و این تحریم را به فال نیک بگیریم.

در پایان خدا را شاکرم که دشمنان ما را از حمقاء قرار داده است.

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«هو العادل»

چند روزی بود که یه سری دانش آموز رو برده بودیم اردو.

خیلی خوش گذشت. درسته که سرمون خیلی شلوغ بود ولی با توجه به اینکه بچه های خوبی همراهمون بودن و تیم همکاران اتحاد خوبی داشتن سختیها رو راحت میشد فراموش کرد.لبخند

در این اردوگاه کارهای خدماتی رو چند تا خانم افغانستانی انجام میدادن.

به خاطر مشغله زیاد نمیشد خیلی باهاشون همکلام بشم فقط در حد سلام علیک و ... .

دیروز -یعنی روز آخر اردو- که تنهایی یه گوشه ای نشسته بودم و داشتم یه سری از مطالب رو مینوشتم ناگهان دیدم یکی از این خانم های افغانستانی چای و قند گذاشت کنارم. ازشون تشکر کردم.

منی که چند سالی میشه که مصرف چای رو ترک کردم و شاید در این مدت اندازه انگشتان دست هم چای نخورده باشم، حتی وقتی در جمع همکارها نشسته بودم و چای دسته جمعی می‌آوردند و موقع تعارف چای برنمیداشتم، دیروز که دیدم اون خانم زحمت کشید و فقط و فقط برای منِ تنها چای ریخت تا خستگی رو از تن به‌در کنم اصلا نتونستم بهش بگم: ممنون میل ندارم.ناراحت

روم نشد دستش رو رد کنم و منتظر شدم که چای سرد شه که نوش جان کنم.

وقتی چای رو میخوردم حس خوبی داشتم. انگار که این چای رو خواهرم برام ریخته باشه.

انگار که یکی از عزیزانم برام چای ریخته باشن.

دیدم که اصلا احساس غریبگی بهم دست نمیده.

دیدم که حس خواهر بودنِ من و اون خانم اصلا با توجه به مرزهایی که استعمار پیر برامون کشیده از بین نمیره.

دیدم که افغانستان همون خراسان بوده و اونا یه جورایی بچه محله امام رضا بودن.

دیدم که اگه من و اون خانم جامون عوض میشد و من میشدم اهل افغانستان چه توقعی داشتم از هموطن های قدیمیِ ایرانیِ خودم؟؟؟؟؟

دیدم که نباید به خاطر اینکه یه سری آدم از خدا بی خبر بین امت واحده ما مرزهای سیاسی کشیدن ما نباید دلهامون از هم دور بشه.

دیدم که .........

دیدم که .........

دیدم که همدلی از همزبونی بهتره

[ ۱۳٩۱/٤/٦ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار