یک جرعه انتظار

«هو العالم»

قبل از هر کلامی خدا را شاکرم که فرصتی مهیا شد برای حضور در سینما و تماشای «روایت فتح»ی دیگر با نام پر مسمای «قلاده های طلا» به روایت «ابوالقاسم طالبی».

گفتم «روایت فتح» چون فیلم مستندی بود از فتوحات ملت ایران در سال هشتاد و اشک در قالب داستانی زیبا و حتی برای ما که در التهابات آن روزها بودیم و خاطره فراوان داریم نکات نابی را تذکر داد.

صحبت بر سر فیلم در سایت های مختلف زیاد شده و من نمیخواهم مطالب تکراری را بگویم ولی نکات زیادی برای خودم خیلی جالب و جذاب بود که به جند تایشان اشاره میکنم:

اوایل فیلم بود که صدای بلند بلند فکر کردن صندلی های کناری حواسم را پرت کرد. دخترک به دوستش گفت: «نگاه کن! انتخابات بعدی رسیده. این ها هنوز تو فکر انتخابات قبلی هستن». اهل این نیستم که در سینما به کسی متذکر بشوم ولی فیلم جوابش را داد. آنجایی که «مازیار فنایی زاده» بر سر علت انتخابش کنجکاو می‌شود ولی مأمور اِم‌آی6 جوابی می‌دهد که به نظرم خیلی مهم آمد. گفت: «از نظر همه‌ی مافوق‌ها تو آدم سفیدی (بدون سابقه جاسوسی) هستی. وقتی توانستی در سال 78 کارت را به نحو احسن انجام بدی و بدون اینکه اثری ازت بمونه از ایران خارج بشی. پس میتونی این دفعه هم مأموریتت رو به خوبی انجام بدی».

این بود آن نکته طلایی که به خاطرش ساخت فیلمی چون «قلاده های طلا» را 2 سال یا بیشتر پس از فتنه 88 لازم می‌دانم. چون حافظه تاریخی مردم به مرور زمان کمرنگ می‌شود. بدتر از آن اینکه گاهی (البته گاهی به عمد) حافظه تاریخی مسئولین هم این گونه است و فراموش میکنند که دشمن هر روز به شکل تازه ای مکر خود را برای ما رو می‌کند و ما باید هر لحظه گوش به زنگ باشیم.

وای بر ما اگر عامل قضایای 18 تیر 78 همان عامل فتنه 88 باشد و باز هم برود که خدایی نکرده سال 98 با شیوه ای جدید بازگردد و ما کماکان غافل باشیم.

قلاده های طلا

نکته دیگر که برایم جالب بود آن‌جایی بود که مترجم سفارت انگلستان با سفیر صحبت می‌کند و اظهار نگرانی می‌کند از اینکه رابطه ایران و انگلستان شکراب شود و این دخترک در آینده به مشکل بخورد. نکته طلایی آن جایی که است که سفیر اشاره می‌کند به اینکه «خیلی از افراد حکومتی فرزندانشان در انگلستان مشغول تحصیل و زندگی هستند و خود این افراد تلاش میکنند که رابطه ایران با انگلستان بخوبی حفظ شود. پس جای نگرانی نیست»

شاید اولین کسانی که به ذهنم آمدند «پسر فائزه هاشمی» و «مهدی هاشمی» بودند که سرآمدان تحصیل در انگلستان هستند. ولی عمیق تر که فکر کنیم به عمق فاجعه پی خواهیم برد.

فاجعه، سر سپردگی افراد حکومتی به دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب است که به واسطه حضور فرزندانشان در آن ممالک کافرستان هر روزه مجبورند که برای هر کدام از سازهای دشمنان خوش رقصی نمایند.

اینجاست که به شأن نزول آیه «و لَن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» و قاعده «نفی سبیل» بیش از پیش پی میبریم.

بدا به حال آنانی که با سرسپردگی به دست نشانده های شیاطین،‌خود را از دایره مؤمنین خارج می‌کنند. بدا به حال آنانی که این گونه اند و در کسوت مسئولین حکومتی نمایش خدمت به خلق را نیز بازی می‌کنند. انشاء الله که به فضل الهی نقاب از چهره‌شان برداشته شود.

نکته دیگر هم همیشه باید بدان توجه کرد مخصوصا عزیزانی که اهل حضور در تجمعات هستند، و آن اینکه همیشه هستند افرادی که با برنامه ریزی منسجم برای حضور در تجمعات حاضر میشوند که قصدشان فقط و فقط به انحراف کشاندن تجمعات است. اگر در فیلم نشان داد که افراد زیادی با پروازهای مختلف از انگلستان وارد ایران شدند و در تجمعات شرکت کردند و فجایع را آفریدند، برای من و شمای دانشجو که اصولا تجمعاتمان ورد زبان هاست تذکری است که یادمان باشد همیشه مراقب آنهایی باشیم که فقط به قصد تخریب حرکت ما حضور بهم میرسانند.

یک نکته مغفول مانده هم اینکه کاش بسیجیان را با رشادت و صلابت بیشتری نشان می‌داد هنگامی که دور تا دورشان را دشمن گرفته (به چه نکته خوبی اشاره کرد فرمانده حوزه که آنها که در خیابان بودند دشمن ما نبودند و اینها که ایجایند دشمن هر دو گروهند) و ای کاش که از شهدای بسیج مثل شهید «حسین کبیری» هم یاد می‌شد.

بعضی نکات فنی هم به نظرم می‌رسید که اگر رعایت میشد بهتر می‌بود ولی خب اینها دیگر جزء مدل‌های فیلم سازی آقای طالبی است که نیازی به بیان نمیبینم.

در آخر از آقای طالبی تشکر می‌کنم که غیرتمندانه ایستادند و این فیلم را ساختند و در مقابل موضع گیری‌ها و بی‌انصافی‌ها با صبوری و متانت رفتار می‌کنند. و چه خوب حق فرزندی را ادا کردند و فیلم را تقدیم کردند به ساحت مقدس ....

ابوالقاسم طالبی و سیمرغ اهدایی

اجرشان با روایت گر عاشورا که اگر نبودند کربلا در کربلا می‌ماند. 

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«بسم رب المهدی»

روزگاری رفته و از یار دور افتاده ام

من از آن گل بس که هستم خوار  دور افتاده ام

کاش مانند دلم ساکن به کویش می‌شدم

هم ز دل هم از شه دلدار دور افتاده ام

چشم بیمارش فقط منزل به بیماران دهد

من ز بی‌دردی ز چشم یار دور افتاده ام

بارها آغوش او می‌شد پذیرایم ولی

گول نعمت خوردم و هر بار دور افتاده ام

 دور افتاده از آقایم

گر تواضع پیشه سازم خاک پایش می‌شوم

خودپرستی کرده ام بسیار دور افتاده ام

غم، دل بشکسته و چشم پر آبم می‌دهد

غم ندارم من از آن غمخوار دور افتاده ام

او که استغفار بهر هر گناهم می‌کند

وای اگر بینم از این رفتار دور افتاده ام

من جوانی را نکردم خرج مولای دلم

بر گنه کردم ز بس اصرار دور افتاده ام

«جواد حیدری»

پی نوشت: این روزها درگیر یه سری کارها هستم. امروز که غروب جمعه بود کتاب شعر رو باز کردم و این شعر اومد. انگار که زبان حال خودم بودگریه دعایم کنید

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«هو العادل»

دیروز داشتم با همسر جانبازی که 12 فروردین رفته بودیم به منزلشون عید دیدنی، صحبت میکردم و حال حاج آقاشون رو میپرسیدم که گفتن حالشون خیلی بد شده.

علت رو جویا شدم.

فرمودن که از بنیاد زنگ زدن که حاجی حتما باید بیاد بنیاد تا نتیجه نهایی کمیسیون پزشکی رو بهشون اعلام کنیم. حاجی هم که حتی نمیتونه از خونه خارج بشه با کلی مکافات رفته بنیاد به همراه دستگاه اکسیژن سنگین که دخترشون با سختی اون رو حمل میکنه. اونجا بهشون میگن که کمیسیون پزشکی تشخیص داده بیماری ایشون آسم هست.

من که وقتی شنیدم بهت زده شدم چه برسه که به جانباز عزیز که سالهاست داره رنج شیمیایی بودن با گاز خردل رو تحمل میکنه و حالا بعد از این همه مدت بهشون گفته بشه که بیماریشون آسمه.

آسم هم که جزء عوارض جنگ تحمیلی محسوب نمیشه. پس ایشون جانباز محسوب نمیشن. پس کارت جانبازی و درصد هم لازم ندارن. پس یعنی ایشون اگه میخواد ثابت کنه که جانبازه باید بره و شخصا صدام رو از گور بیرون بکشه و بیاره در کمیسیون پزشکی تا اون ملعون شهادت بده که در زمان جنگ بر سر رزمندگان ایرانی بمبهای شیمیایی مثل گاز خردل ریخته.

به همین سادگی

یعنی مجرب ترین پزشکان بیمارستانهای جانبازان شیمیایی تشخیص اشتباه دادند که ایشون با گاز خردل شیمیاییه؟ یا شایدم این پزشکان کلا صلاحیت تشخیص ندارند و تمام بیمارانی که از زمان جنگ تا به حال تحت نظرشون بودن آسم داشتند و اشتباها بنیاد شهید تا به حال اونها رو جانباز محسوب میکرده.؟ یا اصولا آسم انقدر توانمنده که بتونه نیمی از ریه انسان رو از کار بندازه؟

تازه به قول دوستم خوب شد به ایشون نگفتن معتاده. چون به جانبازهای قبلی خیلی راحت انگ معتادی زده بودند و از زیر بار مسئولیتشون شانه خالی کرده بودند.

یه صحبت دارم با بنیاد شهید و امور ایثارگران:

فأین تذهبون؟؟؟؟؟

بنیاد شهید روی خون شهدا

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«بسم رب الزهراء»

آرام آرام به فاطمیه نزدیک میشدیم که برخوردیم به مصاحبه ابوفائزه در مورد رابطه با آمریکا یکی از قدرت های بزرگ دنیا و اینکه گفته بود که مذاکره با آمریکا اشکالی ندارد و مفید هم هست.

مذاکره یعنی چه؟ مگر در مذاکره انسان نباید امتیازی بدهد تا بتواند امتیازی بگیرد؟ و چه امتیازی بدهیم بالاتر از اینکه خودمان با دست خودمان عزت و غرور ملی - اسلامی مان که حاصل خون هزاران هزار شهید و جانباز است، را یکباره در مقابل آمریکا به زمین بیندازیم و قربانی قدوم منحوس عموسام کنیم.

وقتی فاطمیه میرسد و یاد سیلی خوردن مادرمان زنده می شود بیش از پیش می فهمیم که مذاکره با آنانی که شیطان صفتانی هستند که خود را ابر قدرت مینمایند، بیفایده خواهد بود. اگر فایده میداشت مادرمان بر سر باغ فدک با عمر به مذاکره می‌نشستند و هیچ گاه در بین کوچه ها چادرشان خاکی نمی‌شد. اگر مذاکره جواب میداد مولا علی (علیه السلام) دستانش بسته نمیشد و درب خانه اش به آتش کشیده نمی‌شد.

حضرت زهرا (سلام الله علیها) حاضر شدند سیلی بخورند، بین دیوار و درب سوخته بمانند ولی گامی به سمت مذاکره با غاصبان خلافت برندارند چرا که حفظ کیان اسلام و مسلمین در گرو این مقاومت بود.

جلوتر که برویم و تاریخ کربلا را نظاره کنیم میبینیم بودند افرادی مانند ابوفائزه که به امام حسین (علیه السلام) پیشنهاد مذاکره با یزید را می‌دانند. حقا که ما شیعیان آن امامیم که فرمودند: «اگر چون منی با چون یزیدی توافق کند فاتحه اسلام را باید خواند».

از امام رضایمان هم بگوییم که پیشنهاد مذاکره و همکاری با مأمون را چنان مشروط کرد که مأمون نه راه پیش داشت و نه راه پس. ناگزیر دست برد به قتل امام.

حال من نمیدانم جناب ابوفائزه که خود را مفسر قرآن می‌دانند از چه میزانهایی برای تفسیر استفاده می‌کنند. مگر نه اینکه سیره ائمه که قرآن های ناطق بودند در تفسیر قرآن واجب الرجوع است؟ پس چگونه میتوان آیه نفی سبیل را ترجمه و تفسیر کرد و دم از مذاکره با آمریکا زد؟ یا کدامین آیه چنین تفسیر شده است که میتوان با شیطان به مذاکره پرداخت؟ اگر ابوفائزه آمریکا را شیطان بزرگ نمی‌داند بحث دیگری است ولی اگر هنوز خود را فرزند انقلاب و قائم مقام فرمانده کل قوا در زمان دفاع مقدس می‌داند این چنین راحت چنگ بر آبروی خود نکشد و خود را هماهنگ با سازهای آمریکا کوک نکند.

تا وقتی که ما وارثان ثارالله در صحنه ایم و امت امام خامنه ای چشم به لبان آن مقتدا دارند، آمریکا همان شیطان بزرگی است که رجیم درگاه الهی است چون به ما سجده نکرده است. پس او را به سجده وامی‌داریم در مقابل اسلام نابمان.

ابوفائزه! اندکی صبر کن تا برکات فاطمیه را نظاره گر باشی.

پی نوشت: وبلاگ یا فاطمة الزهرا (سلام الله علیها) طرح ختم دسته جمعی حدیث شریف کساء در ایام فاطمیه رو گذاشته. شرکت کنید چیزای زیادی به دست میارید.

[ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«هو الشهید»

12 فروردین شده و ما مانند هر ساله باید به جمهوری اسلامی ایران رأی «آری» بدهیم. ولی امسال وضعی دیگر برایمان پیش آمد. شاید بی شک بگویم بهترین 12 فروردین عمرم بود و شاید هم بتوانم بگویم بهترین عید دیدنی که امسال رفتم.

سعادتی دست داد که در جوار دوستان به محضر یکی از جانبازان جنگ تحمیلی برسیم. جانبازی که ریه اش زخمی است، نه فقط از گازهای شیمیایی دشمن بلکه بیشتر از خیانتهای «دوست نما»هایی که به راحتی پا بر خون شهدا میگذارند و راحت تر از آن دستشان را بر گلوی جانبازان میفشارند و راه زندگی را بر آنان می بندند.

جانبازی که مشکلات اعصاب و روان دارد، نه فقط به خاطر موج خمپاره های دشمن، بلکه بیشتر از موج هر روزه ی خمپاره هایی که «دوست نما»یانی که مزین به ردای مقدس مسئولیتهای جمهوری اسلامی ایران هستند، به اعصاب و روانش می زنند. گاهی در قالب نماینده مجلس خون به دلش میکنند. گاهی در قالب مسئولین بنیاد شهید جواب رد به او می دهند. گاهی به جای کمک به درمانش او را حواله میدهند که حقش را از صدام بگیرد. گاهی با تمسخر به او میگویند: «میخواهی حقوق دو میلیونی ام را به تو بدهم؟»

دوست داشت که بیشتر از خوبی و خوشی زندگی بگوید و از عید بگوید. دوست داشت از مهربانی های همسر و فرزندانش بگوید. میخواست شادی اش را از حضور ما در منزلش نشانمان دهد ولی چه کند که آنقدر «خنجر دوست بر گُرده اش نشسته بود» و آنقدر «خیانت» دیده بود که هر از چند گاهی به یاد آنها می‌افتاد و برایمان از آنها میگفت. از عشقش به امام خامنه ای گفت. از امامش گفت که هنوز حاضر است در رکابش جان دهد چون هر چه از او دیده خوبی بوده و بس.

امروز به این سوال فکر میکردم که «بعد از شهدا چه کردیم؟»

بی پاسخ بودم از شرمندگی دیدار دیروز. از اینکه در قبال فداکاری جانبازان و شهدا هیچ نکرده ایم. وقتی به این می اندیشیدم که گاهی با تمام قوا به کسب غنائم جنگ میرفتیم و در آخر آن چیزی را به کف می آوردیم که مولا علی میفرمود برایش کم ارزشتر از «آب بینی بز» است، شرمنده تر می شدم.

منی که عمری را در تکاپوی جهاد علمی گذرانده بودم، شرمسار بودم که هیچ قدمی در راه یادگاران شهدا که همانا جانبازانی هستند که روزی چند بار شهید می شوند برنداشته ام. پشیمان نیستم از راهی که رفته ام ولی میدانم میتوانستم بیشتر از اینها در راه آرمانهای انقلاب و شهدا گام بردارم.

وُسعم فقط این نبود که جهاد اکبر کنم با نفس سرکشم و مغرورانه بگویم: «شهدا راهتان را ادامه داده ام».

وُسعم فقط این نبود که در جنگ نرم شرکت کنم و با افتخار بگویم که به ندای «أین عمار» رهبرم لبیک گفته ام.

وُسعم بیش از آن بود که فقط به این بنازم که شهدا گفته اند: «خواهرم سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت می دهم» و خود را امانت دار خوبی بدانم.

وُسعم بیش از آن بود که فقط گاهی سعادت دیدار با خانواده های شهدا و جانبازان را داشته باشم.

آری وُسعم خیلی خیلی خیلی بیشتر از آن بود که تکلیف خود می پنداشتم که «لا یُکَلِّفُ الله نفساً الّا وُسعَها».

پس باید باز هم به جمهوری اسلامی «آری» بگویم و ثابت قدم تر و استوار تر از پیش مانند همان جانبازی که به دیدارش رفته بودم بمانم و بایستم و بجنگم با هر آنچه که در توان دارم و تا آخرین نفس در این راه بمانم نکند که فردای قیامت شرمسار آنانی باشم که در راه اسلام و انقلاب از جان و خون خود گذشتند و آن را به چون منی امانت دادند.

«اَللهُم اجعَلنی مِن المُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیهِ»

[ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

«هوالخالق»

باز هم با امر تو تجدید بیعت میکنیم

عرصه ی تولید  ملی را حمایت میکنیم

کار و سرمایه که جای خود، بدان آقای من

ما تمام هستی خود را فدایت میکنیم

پیام نوروزی امام خامنه ای

[ ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار