یک جرعه انتظار

تا به حال دیده اید حال پدری را که میبیند فرزندانش با هم دعوا میکنند؟ آن هم پدری مهربان و دلسوز که همانقدر که پدر من است پدر برادر من نیز هست. پدر میبیند که همسایگان همه چشم دوخته اند ببینند که چه موقع این خانواده از هم خواهد پاشید. آن هم همسایگانی که بارها و بارها به این خانواده آزارهای جدی رسانده اند ولی باز با چشمان آلوده ی خود دیده اند که این خانواده استوار مانده است.

پدر همه اوضاع را زیر نظر دارد. هر چه باشد او دیده بان این خانواده است. پس او بیش از هر کس دیگر غصه خانواده و فرزندانش را میخورد و نگرانیش از همه بیشتر و البته که امیدواریش هم از همه بیشتر زیرا توکلش نیز از همه افزون تر است.

روزی این پدر عزیز فرمود: « صمیمانه عرض میکنم. فضای کشور را فضای دشمنی و نقار و تشنج و اختلاف نکنید، یک فضای دوستانه باشد. هرکس حرفهای خودش را بزند، برنامه های خودش را بگوید، کاری را که خودش میتواند بکند‌ آن را بیان کند، به دیگران چه کار دارد؟ فضا را متشنج نکنند. فضا را برادرانه و صمیمانه بکنند ».

امام خامنه ای

از پس آن سخن و بعد از آنکه هجمه ای شدید میخواست این خانواده را از هم بپاشد، فرزندان برخاستند و هرکدام به نوبه ی خود و بنابر وُسعی که در خود میدیدند، شروع کردند به انجام برنامه هایی که برای خود تعریف کرده بودند و گاهی با هماهنگی و گاهی هم بی هماهنگی با فرزندان دیگر کار خود را انجام میدادند.

از میان این فرزندان، اسم یکی خیلی زود بر سر زبان ها افتاد و خیلی از خواهران و برادران را با خود همراه ساخت. او کسی نبود جز «حسین قدیانی» که البته سریع ملقّب شد به «داداش حسین بچه بسیجی ها».

علت معروفیتش همت مضاعفی بود که در کارش آورد و به اوج رسید. به اوج رسیدنش نیز به مدد خواهران و برادرانش بود که هر روز با احسنت  هایی که به او میگفتند او را بیشتر به شوق نوشتن وامیداشتند، البته که ایرادات را نیز به او گوشزد میکردند.

مگر او چه میگفت که ما برادران و خواهران شیفته ی کلامش بودیم؟ هیچ چیزی بیشتر از حرف دل ما نمیگفت. حرف دلی که بغضی شده بود در گلویمان و به دنبال جایی بودیم تا این بغض را بباریم و سبک شویم تا بتوانیم با انرژی به انجام کارها و برنامه ی خود بپردازیم. و او یعنی داداش حسینمان این جا را برایمان فراهم کرده بود و ما هر روز به شوق آن حرفها به قطعه ٢۶ سری میزدیم و غباری از دل میستاندیم.

تا اینکه روزی داداش حسین نامه ای نوشت به یکی از برادران بزرگتر که پدر او را مسئول عدالت در خانه تعیین کرده بود. نامه ای بی سلام که میدانستیم بدعت بی سلام نامه نوشتن به بزرگان را چه کسی پایه نهاده بود که داداش حسین هم به تبعیت از او چنین کرد. که البته از داداشمان بعید بود. نامه اش تند بود و آتشین که نشان از آتش درون سینه اش بود. آسمان را به زمین بافت و آنچه را نباید، گفت تا بگوید که خودش و خواهران و برادران همفکرش خواستار مجازات آن کسانی هستند که موجب هجمه همسایگان پلید به خانه شان شده بودند. و این نامه آغازی بود بر یک پایان.

حال دیگر برخی از افراد این خانواده بر او تاختند و آنها که مسئولیتی مهم در این خانه داشتند در اولین اقدام در اتاقش را بستند تا دیگر خواهران و بردارانش به اتاقش نروند که مبادا مانند او سخن بگویند. ولی چه سود که به طرفدارانش افزوده شد. البته که موجب شادی عده ای از آنهایی شد که دوستش نداشتند و نوع کلامش را نمیپسندیدند. جالب اینجاست که همسایگان پلید هم خرسند شدند که حاج حسین دیگر نمینویسد و آنها به راحتی میتوانند علیه او مانور دهند.

خواهران و برادارانش به براداران بزرگتر اعتراض کردند که چرا به درب اتاقش قفل میزنید؟ خب برادرانه با او سخن بگویید تا برادرانه هم پاسخ بشنوید. ولی چه سود که هر کدام از ما به تکه ای از سخنان پدرمان توجه میکنیم. برادران بزرگتر او را که کوچکتر بود با تندی خطاب کردند و او نیز به حکم کوچکتر بودن و کم تجربه بودنش رفتاری ناشایست تر با آنها کرد.

در این میانه جلساتی تشکیل شد به حمایت از او همچنان که جلساتی برای مخالفت با او. داداش حسین را مشکل امنیتی نامیدند و احتمال آن دادند که دوستدارانش تجمعی بی قانون برقرار خواهند ساخت ولی نمیدانستند که داداش حسین اهل این برنامه ها نیست و از خواهران و برادرانش خواسته بود که چنین نکنند و پدر را اینچنین نگران نکنند. احسنت به این خواهران و برادرانی که اینچنین به خاطر پدرشان به ندای سکون او لبیک گفتند.

عده ای او را « عمّار » نامیدند و سخنانش را لبیک به فریاد « أین عمّار » پدر عزیزمان. امّا من گاهی «‌ ابوذر‌ » میدیدم او را. ابوذری که به حقانیت علی ایمان داشت و با کلام نافذش هر روز خونی به دل دشمنان علی میکرد. تا آنکه ابوذر وار به ربذه تبعید شد.

ابوذر که مانند عمّار نیست. ابوذر کم طاقت تر از عمّار بود. ابوذر بی محابا سخن میراند و از علی (علیه السلام)‌ دفاع میکرد ولی عمّار با طمأنینه و آرامش روشنگری میکرد برای اثبات حقانیت علی (علیه السلام). ابوذر خون به دل عثمانیان کرد ولی عمّار خون به دل امویان. ابوذر به غربت رانده شد و از شدت غصه اش برای علی (علیه السلام) شهید شد ولی عمّار ماند و در دوران حکومت علوی در کارزار شهید شد. حال کیست که بتواند بگوید عمّار ولایتمدارتر بود یا ابوذر؟

اینها را گفتم تا بدین جا برسم که بگویم حسین قدیانی عمّار باشد یا ابوذر فرقی ندارد. مهم آن است که در مقابل ظالمین ایستاد و پنجه در پنجه ی آنان نهاد. همانطور که دیگر افراد خانواده هم به روشی دیگر ولی برای رسیدن به همین مقصود مبارزه کردند. پس نباید اینچنین بر او و اشتباهاتش بتازیم و او و برادرانش را به اتاقی در بسته تبعید کنیم.

حال من به عنوان خواهری کوچکتر این جدل ها را بین خواهران و برادرانم میبینم و غصه میخورم و هر چه که در تألیف قلوبشان میکوشم به نتیجه ی مطلوب نمیرسم ولی بیش از همه نگران دل پدرمان هستم و ............

قطعه 26

 

 

[ ۱۳۸٩/٩/٢۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

السّلام علیک یا میثاق اللّه الّذى أخذه و وکّده
سلام بر تو اى میثاق و پیمان خدا که آن را گرفته و محکم گردانیده است

در حدیث حضرت باقر، علیه السلام، است که خداوند از شیعیان ما در حالى که ذرّاتى بودند در روز عالم ذرّ میثاق و پیمان ولایت ما را گرفته است. توضیح مطلب این که در آن روز ارواح به اجساد کوچکى چون مور تعلّق پیدا کرد و از آنها اقرار خواست؛ جمعى اعتراف نمودند و عدّه اى منکر شدند...1
در این جمله به امام زمان، علیه السلام، به عنوان میثاق اللّه عرض سلام داریم؛ آن هم میثاقى که گرفته و محکم بسته شده است. مقصود از این تعبیر چیست؟ چگونه امام زمان، علیه السلام، میثاق خداست و پیمان و عهد پروردگار است؟
نکته اى که ابتدا توجه به آن لازم است این است که متعلّق میثاق و پیمان اعمال اختیارى انسان است. مى گوییم: میثاق بستم که این کار را انجام دهم. یا: پیمان منعقد نمود که این عمل را ترک کند. هیچ وقت به ذات و نفس آدمى میثاق تعلّق نمى گیرد. من میثاق هستم یا شما پیمان هستید معنى ندارد. پس چگونه در این جمله کلمه میثاق، آن هم میثاق خدا به نفس نفیس امام عصر، علیه السلام، تعلّق گرفته است؟ (سلام بر تو اى میثاق و پیمان خدایى.)
یقیناً در این جمله عنایتى به کار رفته و شدّت مبالغه این تعبیر را موجب شده است؛ همانند: «زیدٌ عدلٌ». از بس که زید عدالت دارد و عادل است گویا نفس عدل و عدالت است.
عنایت در این تعبیر به یکى از دو جهت مى تواند باشد:
یا آن که میثاقى که از آن وجود مقدس گرفته شده آنقدر شدید و اکید است که گویا خود وجود مبارکش میثاق و پیمان شده است. میثاقى که خداى، عزّ و جلّ، از حضرتش اخذ نموده؛ میثاق در اصل غیبت، میثاق در تحمل مشکلات غیبت، پیمان نسبت به در به درى ها، خون جگرى هاى روزگار غیبت، پیمان صبر و پایدارى در برابر بلایاى دوران غیبت و شدائد دوستانش در آن روزگار، تعهد تسلیم فرمان و اراده حق بودن نسبت به اَمَد و مدت غیبت و همچنین تعهداتى که خداى لطیف از آن وجود شریف نسبت به ظهور و قیام و اقامه عدل و داد در سطح هستى و تأسیس حکومت حقّه الهیّه در محدوده آفرینش گرفته است و هکذا سایر تعهدات و مواثیق محکم و استوارى که از حضرتش اخذ شده ... همه و همه اسرارى است میان او و خدایش و رازهایى است در بین آن عبد و معبود.
آن مسؤولیت خطیرى که خدا به دوش او نهاده و آن بار سنگین و اَعبایى که بر دوش شریفش گذارده است مسؤولیت و بارى است که از آغاز عالَم به کسى عرضه نشده و با شانه کسى آشنا نگردیده است. این چنین بار سنگینى ایجاب مى کند که پیمان و میثاق نسبت به آن، آن قدر شدید و اکید گرفته شود که گویا صاحب این میثاق خود نفسف میثاق است و دهنده این پیمان خودش پیمان.
از احادیث لوح و اخبار خواتیم استفاده مى شود که کتابچه هایى مهر کرده و مختوم از آن عالم براى هر کدام از معصومین، علیه السلام، آمده که به آنچه در آن نوشته شده بوده عمل مى کردند. در واقع نوشته هاى آن صحیفه ها همان حقایقى بوده که از حضراتشان در عوالم گذشته پیمان گرفته بودند و آنان میثاق سپرده بودند.
رسول خدا، صلّى اللّه علیه وآله، فرمودند:
اَنّ اللَّهَ عزّ وجلّ أنزل عَلىَّ اثنتا عشر صحیفةً اسمف کلَّ افمامف خاتَمه و صففتهف فى صحیففته.
3 بدرستى که خداى، عزّ و جلّ، بر من دوازده صحیفه نازل فرمود که اسم هر امامى بر مهر آن رقم خورده و صفتش در کتابچه مخصوص به خودش ثبت شده است.
در آن عالم از هر امامى پیمان آنچه باید انجام دهد گرفته اند و در این عالم به عنوان دستورالعمل بر او عرضه داشته اند؛ چنان که میثاق تشنگى و شهادت، پیمان خون و اسیرى با سیدالشهدا، علیه السلام، بستند و از او عهد وفا نسبت به همه آنها گرفتند.
در این زمینه صاحب اسرارالشهادة بیانى مستوفى و شرحى گسترده آورده و آن را با آیات و روایات بسیار همراه نموده است که قسمتى از آن را مى آوریم:
منادى حقّ متعال که در عوالم سابقه ندا داد: کیست در مقام رفع ظلمات بر آید؟ حضرت سیدالشهداء، علیه السلام، در مقام تلبیه برآمد و پاسخ مثبت به این ندا داد که: حاضرم خودم و عیالم و اولاد و هر چه در اختیار دارم در راه رضاى تو از دست بدهم و لذاست که هر چه متعلق به آن حضرت است با همه آنچه متعلق به سایر حضرات معصومین، علیهم السلام، است، از اشک و تربت و حرم و زیارت فرق دارد.4
 خداوند وحى نمود که این معنى جز با رضایت جد و پدر و مادر و برادر و ابرار از فرزندانت تمام نمى شود و امر کرد قلم اول را که در لوح، عهدى به این مضمون بنویسد. آن (لوح) را به خدمت رسول خدا، صلّى اللّه علیه وآله، و به حضور امیرالمؤمنین، علیه السلام، و به محضر صدیقه کبرى، علیهاالسلام، و حضرت مجتبى، علیه السلام، آورده و همگى با گریه و فغان آن را به خاتم خود مختوم نمودند.
5 سرانجام آن عهد را به خود سیّدالشهدا دادند. آن حضرت هم خاتم شریف را بر آن نهاد و روح القدس به امر ذات کبریا آن را گرفت و در خزائن غیبى حفظ نمود. از آن روز، خداى امام حسین حضرتش را به سیّدالشهدا ملقّب نمود و به ابوعبداللّه مکنّى ساخت.6
 چون امام حسین، علیه السلام، یکّه و تنها ماند و ناله استغاثه اش بلند شد، ارکان عرش به لرزه آمده و جوش و خروش در آسمانها و فرشتگان پدید آمد. در این میان، صحیفه اى از آسمان در دست شریفش قرار گرفت. »فَلَمّا فَتَحها رأى افنّها هى العهدف المأخوذف علیه بالشَّهادة قبلَ هذه الدّفنیا«. دید همان عهدى است که قبل از این عالم از حضرتش گرفته اند نسبت به شهادت و چون به پشت آن نگاه کرد، دید نوشته شده که ما شهادت را بر تو حتم ننمودیم. اختیار با خود توست؛ اگر مى خواهى این بلیّه را بر داریم و همه هستى در اختیار و تحت حکم و فرمان تو هستند. هر چه بخواهى امر کن که همه در انتظار فرمان تواند. در این حال حضرتش آن صحیفه را به آسمان افکند و اظهار رضایت و به نفس نفیسش مباشرت قتال نمود.7
 با صاحب زیارت شریفه آل یس هم در آن عالم مواثیق شدیدى بسته اند و پیمانهاى بسیار محکم گرفته اند... تا آنجا که میثاق اللّه گشته است.
پسر نرجس خاتون! عهد مى کنى از همه انبیا و اولیا بیشتر خون دل بخورى؟ بیشتر از همه شاهد تضییع حقوقت باشى؟ بیشتر از همه از دوست و دشمن نسبت به مقام مقدّست اسائه ادب بشنوى؟ فرزند فاطمه! با ما پیمان مى بندى که از پس پرده غیبت ناظر تاراج حقوق و غصب همه شؤون متعلّق به خود باشى؟ آن هم به نام تو و به عنوان حمایت از حقوق تو!
اى شبل حیدر کرار! با جدت امیرالمؤمنین، علیه السلام، میثاق خانه نشینى بیست و پنج ساله بستیم. با تو پیمان پرده نشینى در پرده اراده و مشیت قاهره خود منعقد مى سازیم. پذیرا مى شوى؟
با عمّ گرامیت امام مجتبى، علیه السلام، پیمان خون دل خوردن ده ساله بستیم. با تو میثاق خون دل خوردن در روزگار طولانى غیبت مى بندیم قبول مى کنى؟ از جد امجدت موسى بن جعفر، علیه السلام، خواستار پذیرش چهار سال زندان شدیم؛ پذیرفت. پیمان ما با تو زندانى شدن در چاه غیبت است؛ از گاه ولادت تا هنگامه ظهور. پذیرایى؟
جانها به فداى تو و پیمانت! به قربان تو و میثاقت! چه پیمانى! چه عهدى! چه میثاقى!
اگر نه این است که دست لطف پروردگار پیوسته بر دل پاک آن گنجینه اسرار کردگار بوده و هست، مگر مى شود از عهده این میثاقهاى سخت و پیمانهاى دشوار بیرون آمد و به آنها وفا نمود.
آنچه تاکنون آوردیم توضیح احتمال اول بود که مقصود از میثاق، پیمانى باشد که از خود آن حضرت گرفته شده است. ممکن است مراد پیمان و میثاقى باشد که از خلق نسبت به آن آیت حق گرفته شده است. این معنا از احادیث بسیارى استفاده مى شود که خداوند متعال در عالم ذر و میثاق به دنبال پیمان گرفتن از بندگان براى خودش به وحدانیّت، از آنان اقرار به رسالت حضرت خاتم النّبیین و ولایت حضرات معصومین، علیهم السلام، را خواسته است که حضرت صادق، علیه السلام، فرمود:
کان المیثاقف مأْخوذاً علیهم بالرّبوبیّة و لفرسوله بالنّفبوة و لأمیرالمؤمنین و اللأئمة بالإمامة. فقال: ألستف بربَّکم و محمّدٌ نبیَّکم و علىٌ امامَکم و الأئمة الهادونَ أئمَّتکم؟8
 از خلق نسبت به ربوبیت پروردگار و نبوت رسول خدا و امامت امیرالمؤمنین و ائمه، علیهم السلام، پیمان گرفته شده و خداى - در عالم ذر و میثاق - فرموده بود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ آیا محمد، صلّى اللّه علیه وآله، پیامبر شما نیست؟ آیا على، علیه السلام، امام شما نیست؟ و آیا امامان هدایت راهنمایان شما نیستند؟
از بعضى احادیث استفاده مى شود که نسبت به امام عصر، علیه السلام، در آن عالم از پیامبران اولى العزم عهد و میثاق جداگانه اى گرفته شده است. حضرت باقر، علیه السلام، فرمود:
و أخذ المیثاق على أولى العزم أنّنى ربّفکم و محمدٌ رسولى و علىٌ أمیرالمؤمنین و أوصیاؤه من بعده ولاة أمرى و خزّان علمى، علیهم السلام، و أنّ المهدىّ أنتصر به لدینى و أظهر به دولتى و أنتقم به من أعدائى و أعبد به طوعاً و کرها...9
 خداوند از پیامبران اولى العزم پیمان گرفت که: من پروردگار شما هستم و محمد، صلّى اللّه علیه وآله، رسول من است و على امیر مؤمنان، علیه السلام، و جانشینان پس از او والیان امر من و گنجینه هاى علم من اند. بدرستى که به وسیله مهدى، علیه السلام، دینم را یارى مى کنم و دولتم را ظاهر مى سازم و از دشمنانم انتقام مى گیرم و به وسیله او، خواه ناخواه، پرستشم محقق مى گردد.
مى بینیم که با چه شدت و تأکیدى با ذکر خصوصیات در عالم عهد و میثاق از پیامبران اولى العزم نسبت به امام عصر، علیه السلام، پیمان گرفته شده است؛ چندان که نسبت به هیچ کس میثاقى چنین نگرفته اند.
جا ندارد به چنین کسى چنین سلام کنیم و عرضه بداریم:
السلام علیک یا میثاق اللّه الّذى أخذه و وکّده.
سلام بر پیمان خدایى و میثاق الاهى که چنین شدید و اکید گرفته است؟
نوح پیامبر را در عالم ذر باز دارند. خلیل خدا ابراهیم را نگه دارند. کلیم خدا موسى و پسر مریم عیسى، علیهماالسلام، را مورد خطاب قرار
دهند. حتى جد امجدش حضرت خاتم النبیین در این پیمان گیرى و اخذ میثاق داخل باشد و همگى اقرار و اعتراف نمایند که: آرى، دین خدا با مهدى خدا نصرت مى پذیرد. دولت الاهى به وسیله مهدى الاهى محقّق مى شود. از دشمنان خدا بدان دست انتقام خدا، انتقام گرفته مى شود و سرانجام، بندگى و عبودیت مطلق براى حق متعال در زمان ظهور حضرتش فرا مى رسد.
اى صاحبان عزم و ارباب اراده قوى، اى بزرگترین پیامبران الاهى این پیمان را استوار سازید و عهده دار شوید. چون خدا مى داند که بر این عهد و میثاق باقى مى مانید و به آن وفا مى نمایید افسر اولى العزمى بر تارک شما نهاده است.
السلام علیک یا وعداللّه الّذى ضمنه
سلام بر تو اى وعده خدا؛ وعده اى که خدایش ضمانت نموده است.
خوب است براى توضیح این جمله سلام به آنچه در شرح جمله »موعودها« در کتاب »سوگند به نور شب تاب« نوشته ایم، مراجعه شود.10 در اینجا مضاف بر آن مى آوریم که:
سلام بر امام زمان،، علیه السلام، و ذکر آن وجود مقدس در ادعیه و زیارت با عنوان موعود بسیار است ولى در این جمله از زیارت شریفه آل یس با دو خصوصیت آمده است: یکى عنوان «وعداللّه» و دیگرى قید «الّذى ضمنه».
موعود بودنش را دانستیم ولى در اینجا به حضرتش با عنوان وعداللّه سلام مى کنیم. گویا آن وجود مقدس موعودى است که از شدت موعودیت «وَعْد» شده است. او وعده داده شده اى است که حقیقت و نفس وعد است؛ در آن حد که هر وقت وعده خدا گفته مى شود، آن موعود به نظر مى آید. نوع آیات شریفه قرآن که در آنها ذکرى از وعد آمده به آنچه متعلق به آن حضرت است تفسیر شده است. چند نمونه مى آوریم:
حضرت صادق، علیه السلام، در تفسیر آیه 75 سوره مریم «حتى إذا رأوا ما یوعدون...» فرمود:
فهو خروج القائم، علیه السلام.11
 آنگاه که آنچه را وعده داده شده اند ببینند، خروج حضرت قائم، علیه السلام، است.
حضرت باقر علیه السلام در توضیح آیه 44 سوره معارج «ذلک الیوم الّذى کانوا یوعدون»؛ این است آن روزى که وعده داده شده بودند. فرمود:
یعنى یوم خروج القائم، علیه السلام12
 منظور خداوند خروج حضرت قائم، علیه السلام است.
در بیان آیه 55 سوره نور وعداللّه الّذین آمنول منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فى الارض...؛ خداى آن دسته از شما را که ایمان آورده و اعمال شایسته داشته باشند وعده داده است هر آینه در زمین خلافت بخشد. نیز حضرت صادق، علیه السلام، فرمود:
آنگاه که شب جمعه (آن شب جمعه موعود معهود) فرار رسد، خداى فرشته اى را به آسمان دنیا فرو فرستد و چون فجر طالع شود و سپیده بدمد. آن ملک بر عرش بالاى بیت المعمور نشیمن گیرد. براى محمد و على و حسن و حسین، علیهم السلام، منبرهایى از نور نهاده بر آنها بالا روند و فرشتگان و پیامبران و اهل ایمان گرد آنان جمع شوند و درهاى آسمان گشوده شود. چون خورشید به میان آسمان رسد، رسول خدا، صلّى اللّه علیه وآله، گوید: پروردگارا، میعادى که در کتاب دادى چه شد؟ و آن این آیه قرآن است: »که اهل ایمان و عمل صالح از شما را خدا وعده داده که آنها را در زمین جانشین قرار دهد...« (آیه 55 سوره نور.) آنگاه فرشتگان و پیامبران همانند سخن نبى مکرم و پیامبر خاتم را بگویند. سپس محمد و على و حسن و حسین، علیهم السلام، به سجده افتند. آنگاه بگویند: بار پروردگارا! غضب کن که به تحقیق حریم تو هتک شد و برگزیدگان تو کشته شدند. و بندگان شایسته ات خوار شمرده شدند. در این هنگام آنچه خدا خواهد انجام دهد که آن روز، روز معلوم است.13
 آرى، هر جا سخنى از وعد و وعده است نشانى از آن بى نشان یافت مى شود. هر کجا صحبت از میعاد و موعد است آن وعد و میعاد به نظر مى آید و هر کجا نامى از موعود به میان مى آید آن موعود معهود جلوه مى کند؛ گویا در عالم وعدى جز او و موعد و میعادى جز روز ظهور او نیست که راستى هم اگر موعودى است، اوست و اگر میعادى است، روز ظهور اوست و اگر وعدى است استقرار حکومت حقّه الهیّه به کف با کفایت اوست.
قیدى که در این جمله سلام آمده است «الّذى ضمنه» است که مطلب را محکمتر مى سازد؛ زیرا وقتى چیزى وعده خدا شد تخلف بردار نیست که «انّ اللّه لا یخلف المیعاد».14
 وعده خدا - آنگاه که وعده دهد - تمام است تا چه رسد به این که وعده اش را ضمانت نماید.
در میان ما مرسوم است که اشخاص معتبر وعده شان مورد قبول و پذیرش است. بدون چون و چرا مى گوییم: فلانى اگر وعده داده قبول است؛ چون او حرفش دو ندارد؛ سرش برود قولش نمى رود؛ نیازى به ضمانت ندارد؛ همین که گفت: من وعده مى دهم، کار تمام است.
چه کسى خوش قولتر از خداست؟ کیست وعده اش از وعده خدا معتبرتر؟ امام زمان، علیه السلام، وعده خداست. ظهور و قیام او را خدا وعده داده است. نصرت و یارى او را خدا وعده داده است. صرف وعده و نفس قول او کافى و فوق کفایت است تا چه رسد به این که این وعده اش را هم تضمین کرده است! وعده اى است حتمى؛ امرى است که تحققش قطعى است؛ بدا بر نمى دارد؛ تغییر و تبدیل پیدا نمى کند.
بر این اساس است که فقط باید به آن وعده دل خوش کرد. فقط باید در انتظار رسیدن آن میعاد بود و فقط در فکر آمدن آن موعود که حقیقت وعد و موعود و میعاد او و قیام اوست. باقى - هر چه هست - شبه الوعد است؛ بدل الوعد است؛ اسم الوعد است. بچه ها را چگونه گول مى زنند و چه وعده ها به آنها مى دهند؟ غیر از آن وعد و موعود - هر چه هست - از این قبیل است. بى جهت به این طرف و آن طرف توجه نکنیم که جز خستگى چیزى عائد نمى گردد. هر صبح و شام بر وعد حق سلام کنیم و تحقق و انجاز و تنجز عاجل آن را از حق متعال بخواهیم.
السّلام على المهدى الّذى وعداللّه عزّ و جلّ به الأمم أن یجمع به الکلم و یَلّفم به الشّعث و یملأبه الأرض قسطاً و عدلاً و یمکّن له و ینجز به وعد المؤمنین.15


 
پى نوشتها:

1. مجمع البحرین، ماده وثق.
3. کمال الدین: ص269 (باب 24 حدیث 11)؛ بحار الانوار ج36، ص209.
4. اسرار الشهادة، سید کاظم رشتى (نسخه خطى کتابخانه مرکزى آستان قدس رضوى، شماره 6970)، ص20-17.
5. همان، ص29، با اندکى تغییر.
6. همان، ص40، با اندکى تغییر.
7. همان، ص64-61؛ با اندکى تغییر.
8. تفسیر قمّى ج1، ص172، بحار الانوار، ج5، ص236.
9. اصول کافى، ج2، ص8 (کتاب الایمان و الکفر، باب 3، ح 1).
10. سوگند به نور شب تاب، صص 28-26.
11. اصول کافى ج1، ص431 (کتاب الحجة، باب فیه نکتف و نتفف من التنزیل فى الولایة، ح 90).
12. تأویل الایات الظاهرة، ص726.
13. غیبت نعمانى، ص276.
14. سوره آل عمران، آیه 9.
15. بحار الانوار، ج102، ص101؛ مفاتیح الجنان، ص530 (زیارت حضرت صاحب الامر، آداب سرداب).
 پ.ن: امروز جمعه است و فردای عاشوراست پس باید مطلبی نوشته میشد که هر دو را در برگیرد که کلام من قاصر بود، پس انصاف بود که این چنین متنی کپی کنم تا همانطور که آتش بر جگر من کشید بر دیگران نیز تأثیر گذارد.لینک مورد نظر:

http://mouood.org/content/view/754/15/

[ ۱۳۸٩/٩/٢٦ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

آجرک الله بقیة الله

ای امام بصیرت

کشته جهل امّت

رفتی و زینب تو

شد رسول شهادت

[ ۱۳۸٩/٩/٢٦ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

«سید حمیدرضا برقعی»

[ ۱۳۸٩/٩/۱٩ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

 این عنوان لوگوی مراسم روز دانشجو بود که توسط بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در تالار شهید چمران دانشکده فنی برگزار میشود. هر چه که دیروز جلبک سبز داخل این سالن بود، امروز بچه های ارزشی به این سالن آمده بودند. ما وقتی که میرفتیم به سمت دانشکده فنی عده ای از هواخواهان فتنه را در اطراف دیدیم ولی خب به هر حال آنها نمیتوانستند کاری کنند. همانها که دیروز نزدیک به 2 ساعت ما را پشت درب بسته سالن نگه داشتند به خاطر توهم توطئه ای که داشتند و نگرانی از این که عده ای بخواهند اختلال ایجاد کنند. خلاصه اینکه این طفلی ها حالا دیگر نمیتوانستند در مقابل خیل نیروهای ارزشی تاب بیاورند. سالن که در شرف انفجار بود عده ای را به سالن رجب بیگی فرستادند. 

لوگو

مراسم به خوبی و خوشی شروع شد با قرآن و سرود جمهوری اسلامی. هر طرف که سر میگرداندی دیدگانت به جمال دلربای امام خامنه ای نور بصر میافت. پوستر های شهید امیرحسام ذوالعلی هم که در فتنه 88 به شهادت رسید در دست بچه ها در کنار پوستر های امام خامنه ای مشاهده میشد. مجری با آن صدای زیبایش که مشخص بود یادگار هیئت امام حسین است شروع کرد به صحبت و اعلام خوش آمد گویی.

خواندن سرود ملی

بعد هم تریبون آزاد شروع شد. تریبون آزاد خیلی جالب بود. از میان صحبتهای مجری و صحبتهای تریبون به این نتیجه رسیدم که دیروز تعدادی از همین دوستان در مراسم شرکت داشتند و آنها هم مانند من بنا به دلایلی مجبور به سکوت بودند و خون دل خوردن. صحبتهای یکی از دوستان جالب بود که در مورد مادی بودن علم بیان شد به دلم نشست. کلی از دردهای دانشجویان ارزشی را بیان کردند همین تعداد کم دوستان تریبونی.

جمع 1

وقتی مجری حسین قدیانی را معرفی و به جایگاه دعوت کرد، برق شادی در چشمانمان نمودار شد. متن زیبایی خواند داداش حسین بچه بسیجیها و چه تکبیر ها و صلوات های رسایی سردادیم ما دانشجویان.

بعد کلیپ پخش شد. کلیپی که برای من پاسخی بود به کلیپ دیروز.

سپس جناب آقای صفار هرندی به حضور در روی سن دانشگاه دعوت شدند. صحبتهای زیبا و مهمی را ایراد نمودند. آقای صفار خاطره ای تعریف کردند مبنی بر اینکه: «مرگ بر دیکتاتور» شعار ماست در اصل که ما با این شعار انقلاب کردیم. خاطره ی ایشون جالب بود در مورد اینکه با کسی بحث کرده بود قبلا و به او گفته بود که 90 درصد مردم کرمان به آقای احمدی نژاد رای داده اند. آن جوان حرف ایشان را قبول نکرد و برای تحقیق رفت به کرمان. بعد از سفر آقای صفار را دروغگو خطاب میکرد به این دلیل که نباید میگفت 90 درصد بلکه باید میگفت 100 درصد.خنده صحبتهای ایشان در مورد «جامعه روحانیون مبارز» که به امر امام خامنه ای چند سالی است که به حیات خود ادامه میدهد، مرا یاد ماجرای دیروز انداخت که مجید انصاری ،که عضو این جامعه است، چگونه به کیسه بوکس نظام و دولت مشت میزد.

جمع2

بعد هم مداحی و حرکت دسته ی سینه زنی به خیابان های دانشگاه. با نظاره اهتزاز پرچم های « یالثارات الحسین» و « یا مظلوم» ضربان قلبم رو به فزونی میرفت از شوق دلدار. سپس فتح سردر دانشگاه تهران به منزله اینکه بسیجی و علم پیوندی ناگسستنی دارند و ما فاتحان قله های علمی هستیم. آنجا بود که بیانیه خوانده شد تا مشت محکمی باشد به دهان یاوه گویان شرق و غرب جامعه دانشگاهی و ما که به تایید هر بند تکبیری سر میدادیم. دسته به سمت مزار شهدای گمنام حرکت کرد و در آنجا هم به سینه زنی پرداخت. میدیدم و میشنیدم صدای افرادی را که در اطراف ما سینه زنان به خنده میپردازند و افسوس میخوردم برایشان که چه راحت زیر علم یزیدیان زمان سینه میزنند. مراسم با دعا پایان یافت.

خیلی خوش گذشت امروز. مقداری از آن خون دل هایی که دیروز خورده بودم جبران شد.

شرح زیباتر این برنامه در ادامه مطلب میآد که از سایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران به این وبلاگ انتقال یافته است. امیدوارم که آن را بخوانید و لذت ببرید.

 دسته

 

فتح سردر دانشگاه تهران


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/۱۸ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

این عنوان مراسمی بود که بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران در روز ١۵ آذر برگزار کردند به بهانه بزرگداشت روز دانشجو. قرار بود مراسم از ساعت ١٣ در سالن شهید چمران دانشکده فنّی شروع شود.

بعد از حدود ٢ ساعت که در راهرو منتظر بودیم و بچه های انجمن اجازه ورود نمیدادند. و میدیدیم که دانشجوها سرود میخوانند و شعار میدهند. ما هم مجبور بودیم با آنها همراهی کنیم، با تمام فشارهایی که تحمل کردیم رفتیم داخل سالن تا مراسم شروع شود. ناگهان دیدیم که عده ای از بچه های خودی صندلیهای جلو را پر کردند یعنی حدود نصف سالن پر شده بود از بچه هایی که توسط خودشان در نظر گرفته شده بودند. در اون دو ساعتی که دختر و پسر در کنار هم میلولیدند عده ای از آشنایان نصف سالن را پر میکنند. عجیب تر این بود که پوستر هایی با عکس خاتمی با عنوان «سلام بر خاتمی» بین بچه ها دست به دست میشد تا هر کسی به فراخور علاقه اش یک پوستر دست بگیرد تا در تصاویر ثبت شود. چشمم افتاد به تمثال بزرگ امام خمینی که یک طرف سن گذاشته شده بود و در مقابلش بنری بزرگ که لوگوی مراسم بود به رنگ زمینه ی سبز. در و دیوار را هم نگاه کردم دیدم عکس های امام خمینی زده شده. حتی پوستر تصویر امام بین تعدادی از بچه ها توزیع شده بود. تنها عکسی که از امام خامنه ای دیده میشد. عکسی بود که بالای سن وصل بود مثل همه سالن های دانشگاه ها که عکس های امام خامنه ای و امام خمینی را دو طرف بالای سن نصب میکنند. به نتیجه وحشتناکی رسیدیم و اون اینکه میخواهند امام خمینی را در مقابل امام خامنه ای قرار دهند و بفهمانند که با امام خامنه ای مشکل دارند.

وای خدای من ناگهان دیدیم پارچه سبزی بلند از صندلی های بالای سالن تا صندلی های پایین سالن کشیده شده و روی دست بچه ها حرکت موج وار داده میشه تا از این سمت سالن به سمت دیگر سالن کشیده شود. تعدادی از دستها هم که مزین به دستبندهای سبز بود. همه چیز فراهم بود تا یکی از سران فتنه رویت شود که خدا را شکر بهشون اجازه ندادند که وارد دانشگاه ها شوند.

سرود های جالبی ( جالب از آن نظر که سرود مال ماست ولی آنها غصب میکنند برای اهداف ناروایشان) پخش میشد تا قبل از اینکه مراسم رسما شروع شود. بچه ها شعار میدادند و ناگهان که عده ای میگفتند « یا حسین میرحسین» انتظامات سالن سریع شعار ها رو به طرف « الله اکبر» سوق میدادند. دستهایی هم با نشانه پیروزی بلند بود. در این مدت هم بچه هایی که اضافی بودند داخل سالن، را به سختی خارج میکردند. به هرحال سالن کوچک بود و هواخواهان فتنه بسیار. خنده

حالا به غیر از سرود «یار دبستانی» و « همراه شو عزیز» که دیگر بوی فتنه را میدهند سرودهایی که با برکت خون شهدا و برای آنها ساخته شده را هم پخش و زمزمه میکردند. مثلا سرود «میگذرد کاروان» که مال شهداست اینجا پخش میشود یعنی اینکه ما به یاد شهدایمان در جریان فتنه هستیم هنوز. طفلکی آن سه آذر اهورایی (شهیدان قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی) که سال ٣٢ شهید شدند. فکرش را هم نمیکردند که روزی در سالگرد شهادتشان از کسانی دفاع میشود که آمریکا هم از آنها دفاع میکند. واقعا که چه میکند بازی روزگار با این خیل بی بصیرت. چقدر پارسال گفتیم « دانشجوی باغیرت/ بصیرت بصیرت» ولی حیف از عده ای که نمیشنوند.

مراسم با قرآن و سرود جمهوری اسلامی شروع شد. و نوبت رسید به اینکه مجری سلام دهد به حضار و آنان که جایشان خالیست. با هر نامی که میبرد کفی زده میشد به نشانه احترام به آن شخص. اسم ها آشنا بودند مثل: مهدی بازرگان، شهید بهشتی، شهید مطهری، مصدق، خاتمی، طالقانی، سید حسن خمینی، میر حسین، شهید همت، شهید باکری، شهید زین الدین، شهید جهان آرا، علی شریعتی و .....

اولین سخنران روحانی بود با نام آقای رُهامی که از اساتید حقوق بود و پیگیر پرونده کوی دانشگاه. صحبتهایی کرد در این مورد و در مورد دانشجو و اصولا اگر کسی سخنرانی کند و در آن دولت و گاهی نظام و رهبری زیر سوال برده نشود انگار که صحبتش ابتر میماند. پس در این موضوع نباید کم گذاشت. خوب شد که ایشان به یاد بچه ها آوردند که امشب شب اول محرم است ولی چه سود از این یادآوری های بی محتوا.

سخنران بعدی هم خانم دکتر کولایی بود که از سر کلاس آمده بود و باید سریع میرفت. خب ایشون هم شروع کرد به صحبت و چون اصولا نباید دولت را تنها گذاشت اشاراتی به آن شد. وای که چه زیبا میگفت که این دولت موقعیت منطقه ای ایران را به خطر انداخته و اعتبار آن را کم کرده. آخر زمان اصلاحات را که ما ها یادمان نیست که چقدر در خطر بودیم. آمریکا دو طرفمان را گرفت و هر روز در حال تهدید به جنگ بود. واقعا که ما آن موقع چقدر اقتدار داشتیم در منطقه و خودمان خبر نداشتیم.چشمک هر چه فکر کردم دست آورد هایی را که دولت اصلاحات در افزایش اقتدار ایران در منطقه رقم زده بود را به خاطر بیاورم که چیزی به خاطرم نیامد.

وای که چقدر دلمون شکست که خاتمی نتوانست بیاد به این مراسم. در عوض فیلمی از سخنانش که میخواست آنجا به ما بگوید و نتوانست را پخش کردند. واقعا وقاحت تا این حد که متن رو خطاب به انجمن اسلامی دانشگاه تهران بخواند. آیا منظورش این نبود که چشم امیدش به این دانشجویان است؟ از صحبتهای خاتمی در مورد روز دانشجو و رسالت دانشجو و .... خنده ام میگرفت. به قول داداش حسین قدیانی: «به خاتمی اگر رو بدهیم دوفردای دیگر بهمان میگوید که ولایتمدار باشیم.» چه لذتی میبردند اکثریت حاضر در جلسه که چشمانشان به جمال دلربای سیدی با عبای شکلاتی روشن میشد. از شعارهایشان که میگفتند: « درود بر خاتمی» شوقشان عیان بود.

دبیر انجمن اسلامی آمد برای قرائت بیانیه. هر بندی را که میخواند سالن با صدای کف حضار منفجر میشد. یادم میآمد که ما قدیم تر ها با هر بند بیانیه تکبیر میگفتیم ولی اینجا از تکبیر خبری نیست بلکه با هر بند تکتیری روانه میکنند به طرف رهبر و دولت و ارگان های نظام. درست است که بیشتر بر ماجرای کوی دانشگاه مانور دادند ولی کاش این مانور دشمن شادکن نمیبود. ما هم به صدا و سیما نقد داریم، به نیروی انتظامی نقد داریم، به مجلس نقد داریم، به دولت نقد داریم ولی نمیآیم جوری در بیانیه هایمان بگوییم که همه ی این ها را به قهقرا بکشانیم. آخر به همه نقد به رهبر هم نقد؟ تعجب حتی باید به خاطر اصرار بر تحول در علوم انسانی هم به آقا نقد داشته باشیم؟ حالا بماند که نقدهایشان به آن دستگاه ها هم نباید طوری باشد که آقا زیر سوال برده شود، ولی حیف که عده ای دانشجویند و بی بصیرت.

نوبت رسید به مجید انصاری که « یار دیرین امام» خطاب میشد.تعجب چقدر زیبا صحبت کرد ایشون !!!!!! به شدت تعجب کردم وقتی که مبدا اصلاح طلبان را در نامه امام حسین میجست. آنجا که مینگارند: « من برای اصلاح امت جدم قیام کردم». به نکته ای خاص اشاره کرد که وقتی امام خمینی میگوید: « حفظ نظام اوجب واجبات است» باید ابتدا «نظام» را تعریف کنیم بعد به حفظ آن بپردازیم. وای که چقدر سخت بود برایم که مذخرفات مجید انصاری را بشنوم و نتوانم جوابش رو بدهم. گریهجواب دادن سخت نبود ولی من بنا به دلایلی باید سکوت اختیار میکردم. آخر توهین بالا تر از این هم میشود به نظام اسلامی کرد که بگوییم که پوسته ای از اسلام دارد و داخلش اسلام نیست. البته بعضی از نقدهایش به دولت درست هم بود و در این نظر ما نیز با او همنظر بودیم. به هر دلیلی باید دولت را کوبید. اجر عظیم دارد احتمالا. جمله ای گفت در مورد اقتصاد: ضربه هایی که دولت به بنیان های اقتصادی زده آنچنان عظیم است که تا ده ها سال بعد جبران میشود. از نظر آقای انصاری فتنه گر هم باید تعریف شود که از قضا با تعریف ایشان چیزی جز آقای احمدی نژاد به ذهن خطور نمیکنه. شاید هم ..... (استغفر الله). با چه شوقی دانشجویان شعار میدادند: « خس و خاشاک توئی دشمن این خاک توئی». ستاره دار کردن دانشجویان را مطرح کرد ولی من نمیدانم که چرا این طور به ستاره دار کردن میتازند در حالی که ستاره دار کردن، کاری بود که دولتهای قبلی شروع کردند و چقدر هم نیروهای مثبت و ارزشی در آن زمان ستاره دار شدند که حالا کسی از آنها یادی هم نمیکند.خلاصه اینکه در آخر گفت که آماده ی هر مناظره ای است در زمینه های مختلف. راست و دروغش با خودش.

کلیپی پخش شد که مزین بود به تصاویر و کلام آنانی که در ابتدای جلسه بهشان سلام عرض شد و چه جالب بود که بالاخره در این کلیپ عکسهایی از امام خامنه ای بود آن هم به خاطر وجود میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر در کنار آقا. چه سوت و کفی به هوا بر میخاست و چه آتشی در دل ما شعله ور میشد.  تکه فیلم هایی از حضور خاتمی و  همچنین میر حسین در مراسم های دانشگاه، البته آن موقع که هنوز فتنه ای شکل نگرفته بود، در این کلیپ بود. همچنین فیلمهای فجایع کوی دانشگاه. همچنین سرودهایی که از نظام غصب کرده اند. چه جالب است که سبزها عمّار هایی چون تاج زاده ها و بهزاد نبوی ها دارند ولی دلم میسوزد برای آقای خودمان که باید باز هم بگوید: «أین عمّار؟»

سخنران آخر استاد ارزشی، رزمنده، برادر چند شهید، دکتر جلائی پور سوال بود که ایشان در مورد جنبش های دانشجویی صحبت میکرد و مقاله اش که در این مورد کار شده بود. او هم که با توجه به سخنانش نمیتواست دولت و نظام را بی بهره بگذارد. آنچه را که میتوانست گفت تا این جلسه ابتر نماند از مشتهای ایشان به کیسه بوکس نظام و دولت. مطلبی گفت که خیلی بد بود و آن اینکه: جنبش های دانشجویی در بیانیه هایشان به دنبال «اسلام رحمانی» میگردند ولی قدرتمداران به دنبال «اسلام اقتدار» هستند. البته ما بعضی از صحبتهایش را قبول داریم ولی معلول مشترک شامل علت مشترک نمیشود. ولی حسنش این بود که حداقل فردی آمد که اندکی علمی صحبت کرد. تنها خاطره ای که از ایشان در ذهن دارم این است که در کنفرانس برلین حضور داشتند و به همراه اکبر گنجی و عده ای دیگر در ارتباط با ایران صحبت میکردند.

القصه این بود ماجرای خون دل خوردن ما در مراسم سالگرد روز دانشجو که یک روز زودتر برگزار شد. خوشحالم که مراسم اصلی روز دانشجو که ١۶ آذر توسط بسیج انجام میشود و اندکی از این درد سینه ما میکاهد. ان شاء الله. 

[ ۱۳۸٩/٩/۱٦ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

این سوال مهمی است که چرا ما حضرت روح الله را به نام « امام خمینی» خطاب میکنیم ولی حضرت سید علی را با نام «‌ امام خامنه ای‌» خطاب نمیکنیم؟

همسنگران عزیزم در پایگاه شهید علی غلامپور مقدم به این سوال پاسخی محکم داده اند. برای من خیلی جالب بود امیدوارم مورد توجه دوستان خوبم هم قرار بگیره. لینک زیر پاسخ به این پرسش است.

http://shahid-gholampoor.blogfa.com/page/imamkhamenei.aspx

[ ۱۳۸٩/٩/۱٥ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

انصاف همین نیست که از آن همه خوبی بر کوچه بگیریم فقط نام شما را

[ ۱۳۸٩/٩/۱۱ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

چقدر این فائزه جون دوست داشتنیه؟ اصلا لذت میبرم میبینم همچین آدمهایی تو این کشور زندگی میکنند. واقعا باعث افتخاره که ما هموطنهای طنّازی مثل این خانواده هاشمی داریم. خدایا تو را سپاس برای آفرینش این ها.

فائزه جون در جدیدترین نطق خود که در شبکه اماراتی «الآن» نموده اند چنین بیان داشته اند که برای مهدی هاشمی و دیگر زندانیان به دروغ پرونده سازی کرده اند.

آقایون کلاه هاشون رو بذارن بالاتر که این چنین افتضاحی به بار آوردن. اینقدر تابلو پرونده سازی میکنند که فائزه و دیگران میفهمند، حتی تو شبکه های خارجی هم پخش میشه و اونها هم میفهمند. اون وقت آقایون نمیتونند با این پرونده ساختگیشون مهدی هاشمی رو دستگیر کنند. فائزه جون تازه افشاگری کرده تا قبلش که میتونستن با این پرونده ساختگی مهدی رو بگیرن.

البته من که میدونم این آقایون فقط و فقط میخواستن بذارن یه دانشجوی نمونه در کمال آرامش به درسش ادامه بده و وقتی که مدرکش رو گرفت برگرده به کشور و به عنوان مغزی که فرار نکرده به میهن خودش خدمت بکنه. واقعا که خدا خیرتون بده آقایون قوه قضائیه که انقدر به فکر دانشمندان این مرز و بوم هستید که مزاحم درس خوندنشون نمیشید.

ترجیح میدم به جای اینکه من صحبت کنم نظرتون رو به این سخنان زیبا جلب کنم. برای دریافت فایل تصویری این سخنان میتونید از لینک زیر استفاده کنید و لذت ببرید. واقعا که آدم دلش میسوزه برای این خانواده ی مظلوم.

http://islamupload.ir/images/70fcfbprerzaj1z5o76u.rar

[ ۱۳۸٩/٩/۸ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

روزی به پدری خبر شهادت فرزندش را میدهند و میبینند که در اوج ناراحتی خوشحال شد. از او میپرسند چه شده که خوشحالی؟ میفرماید: از این خوشحالم که حالا میتوانم درک کنم که امام حسین (علیه السلام) روز عاشورا بعد از شهادت علی اکبر چه دردی کشید. حالا در روضه علی اکبر بهتر میتوانم امام حسین را درک کنم و جور دیگری اشک خواهم ریخت.

دیروز در تهران پیکر پاک پدری استوار از تبار حسینیان روزگار بر روی دست مردم قدردان به بارگاه الهی سپرده شد. دیگر این دنیای خاکی نمیتوانست سنگینی قدمهای او را تاب بیاورد. سنگینی ای که ناشی از غم های سنگین سینه او بود. پدری که بارها درد از دست دادن علی اکبر را چشیده بود و باز هم چون امامش استوار ایستاده بود. پدری که خود بارها و بارها چون حسین (علیه السلام) به دل دشمن زد ولی خدا میخواست که او را چنان بیازماید که ناله «هل من ناصر» کربلا بی پاسخ نماند و همگان بدانند که هنوز هم هستند کسانی که با اهدای خون عزیزانشان به پای درخت تناور اسلام آن را چنان آبیاری میکنند که از چشم زخم ناپاکان به دور باشد.

«مرحوم علی محمد افراسیابی» که به حق میتوان او را «شهید علی محمد افراسیابی» نامید به خاطر اینکه داغ پنج فرزند شهیدش را چشید و همچنین سوختن دو فرزند رشیدش در  خرقه ی عشقبازی (جانبازی) را حسین وار تحمل کرد اکنون میهمان حضرت سیدالشهداست ( ما شاء الله). به او درود میفرستیم و از او میخواهیم که شفاعت ما را نیز در آن میهمانی بنماید.

برای شادی روح مطهرش و برای تسلای دل عزیزانش صلواتی را هدیه میکنیم به پیشگاه پاک رسول الله ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و اید امامنا الخامنه ای)

پدر شهیدان افراسیابی

[ ۱۳۸٩/٩/۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

در عید ولایت رفتیم برای رزمایش بسیجیان امام خامنه ای. مراسم که تمام شد با یکی از دوستان رفتیم سر مزار شهدا. به همراه دوستم رفتیم سر مزار سه شهید که منافقین کوردل ( که هر چه لعنتشون کنیم باز هم کمه) به طرز فجیعانه ای به شهادت رسوندند، فقط به این جرم که اونها پاسدار بودند و زیر شکنجه اطلاعات خود رو لو ندادند.

تو گوگل سرچ کردم در مورد این شهدای عزیز و اطلاعاتی در مورد نحوه شکنجه و شهادت آنها پیدا کردم. اگه دلش رو دارید حتما این لینک رو ببینید و تا میتونید لعن و نفرین بر منافقین که از کفار هم بدترند بفرستید.

http://shahid-gholampoor.blogfa.com/post-16.aspx

 چشم انتظاریم تا آن منتقم آل طه ظهور کند و ریشه ی ظلم نابود شود.

[ ۱۳۸٩/٩/٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

وای که چقدر امروز روز جالبی بود. عجب روزی بود. کلی مشعوف شدیم. چند سال دیگه باید بگذره تا دوباره این اتفاق بیفته که روز عید غدیر، عید ولایت مصادف بشه با روز دیدار ١١٠٠٠٠ نفر از بسیجیان جان برکف امام خامنه ای، مقام عظمای ولایت، نایب برحق آقا امام زمان. 

امروز خیلی خوش گذشت به من. دوباره رفته بودیم به دیدار آقای عزیزمون تا بیعتمون رو با اماممون تجدید ببخشیم. این بیعت که تا آخرین قطره خونمون برقراره ولی به جهت کوری چشم دشمنان و یاوه گویان شرق و غرب به صورت نمادین این تجدید میثاق انجام شد. درسته که نمادین بود ولی برای ما که خیلی لذتبخش بود. دعا میکنم که قسمت دوستان دیگه هم شده باشه.

این بهترین عیدی بود که در طول عمرم از یک سید گرفتم. اون هم سیدی به نام امام خامنه ای.

[ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

این طرح کاریست از همسنگرم جناب «عباس» در وبلاگ « آفتاب مهتاب»عید ولایت

[ ۱۳۸٩/٩/۳ ] [ ٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

کدام نام آشناتر از گمنامی است که در روزگار بی عاطفگی انسان و در عصر قهر با آسمان جز عشق و آسمان نمیشناسد و جز سفر در جاده های خلوت خلوص به چیزی نمی اندیشد؟

کدام آشنا را میشناسید که در خمیازه خیابانهای بی درد، در ازدحام آدمهایی که تمام تکاپوشان به بخش فرودین وجودشان پایان می یابد خود را گم نکرده است؟

کدام چشم را میشناسید که هنوز به لحظه های خیس توسل، به لرزش شانه هایی که یارب یاربشان با هق هق گریه هایشان همه آسمان را پر میکرد می اندیشد؟

کدام آشنا را میشناسید که هنوز غریب است به غربتی که دیوارهای تار و خشن زندانهای موصل و بغداد نظاره گرش بودند. به غربت ابوذر در بی دردی آدمهایی که مثل آدمکهای برفی، هستی خویش را در انجماد زمستان و غیبت خورشید میجویند؟

کدام سخاوت را می شناسید که در نهایت عطش و تشنگی قمقمه ی همه حیات خویش را به اسیری زخمی ببخشد و خاطره شکوهمند سخاوت علی (علیه السلام) را ترجمانی دوباره باشد؟

کدام حنجره را میشناسید که خشکیده ی تشنه بر فرش مرگ گام میزد و در انفجار یا حسین گویان دل بر تبسمی بسته بود که آخرین لحظه حسین (علیه السلام) میزبان چهره اش میساخت؟

کدام دل را میشناسید که بیدل و بی تاب قتلگاه به قتلگاه میدوید تا طنین غریبانه ترین فریاد در غروب عاشورا بی پاسخ نماند و شریعه به شریعه میتاخت تا جرعه ای آب به خیام تشنگان این قرن و نسل برساند؟

کدام دست را میشناسید که بوسه گاه همه ی فرشتگان باشد و نشان بوسه از مردی داشته باشد آسمان آشنا که بر آن بوسه افتخار کند و همه آرزویش بودن با آن دست و همراهی با آن بازوی توانا باشد؟

کدام ....

و اینها همه ایستادن بر رویه ای بود که به گستره ی آسمان ختم میشد.

و اینها همه وصف بسیج بود و بسیجی.

و بسیج واژه نیست. 

بسیج یعنی کوتاه کردن چهارده قرن با عاشورا.

بسیج یعنی شکفتن پس از زمستان دیرپای رخوت زدگی انسان. بسیج یعنی عشق، شوق، شعور شهادت ....

بسیج یعنی استجابت دعای همه ستمدیدگان.

بسیج یعنی باور بذری که در کربلا افشانده شد و با همه شهادتها و مظلومیتها آبیاری شد.

بسیج یعنی پیش در آمد آخرین انقلاب تاریخ، آخرین عروج و پرواز انسان.

بسیج همنوای ناله های علی در نخلستان، غمگسار صورت سیلی خورده ی زهرا، مرهم قلب داغدار دختری شکسته دل در شهادت مظلومانه ی مادر و تسلای کودکان غمزده بود که شبانگاه در کوچه های ساکت شهر دنبال جنازه ی مادر محکوم به گریستن خاموش بودند.

بسیج آمده بود تا ثابت کند میتوان 6666 آیه را در گستره ی زندگی تحقق بخشید. میتوان قرآنی زیست و قرآنی رفت.

بسیج آمده بود تا نشان دهد که اراده ها میتوانند پولاد سرد را در هم کوبند و تکنولوژی را بر بستر ایمان خویش چونان خاشاکی به سخره گیرند و همه ی بن بست ها را در زیر گامهای خویش فروشکنند.

بسیج آمده بود که در عصر یاس و دلمردگی انسان و در گمشدگی اندیشه ها چشمها را به روشنایی امید بنوازد و قدمها را با روشن ترین جاده ها آشنا سازد. .....

و هنوز بسیجی بسیجی است.

هرگاه در هنگامه حضور باطل، یک آسمان خشم، یک کهکشان اعتراض بر سر ستم آوار میشود آنجا بسیجی است !

اصلا هر جا خوبی است بسیجی است !

هر جا خداست و آنجا بنده ای صالح به عبادتش ایستاده و هرجا سیاهی و تباهی است تیغی آخته برای فشردن حلقوم آماده است. آنجا بسیجی است.

هر جا شوری در دل برای آموختن و سوختن در کلاس، خانه، خیابان و هرجا فریاد و حرکتی در ستیز با کژی و دژخیمی است در فلسطین یا بوسنی و ... و در چهارسوی امروز و همیشه است، آنجا بسیجی است.

بسیج چشم خدا در زمین و آیت خشم او بر شام ستمکاران است.

بسیجی گلی است شکفته در باغ بهشت که نسیم آن کوچه باغ عصر ما را معطر ساخته است.

بسیجی پشتوانه انقلاب است و آنان که تفکر و منش بسیجی ندارند آفت باغ انقلاب.

باید این اندیشه ی مقدس را تکثیر کرد که بزرگ بسیجی تاریخ فرمود: « اگر اندیشه بیسجی در همه جا حاکم شود هیچ آفتی ساقه ی تناور انقلاب اسلامی را تهدید نخواهد کرد و هیچ تندبادی» این درخت بارور را درهم نخواهد شکست».  

پ.ن: این متن مال خودم نیست فقط یه خورده کم و زیادش کردم. امیدوارم که به دل همه بسیجیان نشسته باشه.

[ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار