یک جرعه انتظار

«بسم رب الشهداء و الصدیقین»

یادش بخیر بچگی‌ها وقتی صدای صادق آهنگران رو می‌شنیدیم که تو اون مثنوی بلندش می‌خواند «درِ باغ شهادت، باز، باز است»، چه لذتی داشت که بشیم ملّا لغتی و بگیم نگاه کنید چه بیسواده؟ باید بخونه «درِ باغ شهادت بازِباز است».

نه که درِ دبستانمون هر وقت میرفتیم باز بود گفتیم که حتماً درِ باغ شهادت هم بازه دیگه! تازه خیلی بازه. چه بزرگترای خوبی داشتیم که وقتی این حرف رو از ما می‌شنیدن به جای اینکه اشتباهمون رو بهمون گوشزد کنن با اشک در چشم و بغض در گلو به سادگی ما می‌خندیدن و می‌گفتن: آره! تو راست میگی. چه جهالت شیرینی بود که ندونیم معنی قطعنامه چیه. معنی بغض بزرگترها رو نفهمیم.

اون موقع‌ها عکس عمو رو روی دیوار می‌دیدیم و چشم‌انتظاری خانواده رو. بابا و داداش‌هامون هم که خیلی از خاطرات جبهه تعریف نمی‌کردن برامون. ما هم تو جهالت خودمون قد می‌کشیدیم. تا اینکه بچه‌های تفحص پیکر مطهّر شهدا رو رسوندن به خانواده‌هاشون. یواش یواش میدیدیم تو محل حجله عزای شهدا رو علم می‌کردن و وقتی با خانواده‌هاشون می‌رفتیم برای تشییع جنازه می‌فهمیدیم که شهادت یعنی چی و چقدر غمناکه که درش بسته شده.

دیگه وقتی عاقلانه قد کشیدیم و دیدیم هرسال چند روز مونده به شروع مدرسه یه هفته رو میذارن برای دفاع مقدس و کلی برنامه‌های حماسی و فیلم‌های جنگی و یادواره شهدا میگیرن ما هم با اشک و بغض این برنامه‌ها رو نظاره‌گر بودیم. چقدر عکس‌ها و زندگینامه سرداران رو می‌خواندیم. با چه شوقی هر جا عکس شهید همّت رو می‌دیدم با خودم کلنجار می‌رفتم که بخرمش یا پول کرایه ماشین رو نگه دارم و اغلب عشق در وادی عقل برنده‌ی هر نوع نزاعی میشه.

بعدها با کاروان‌های راهیان نور آشنا شدم. چقدر دوست داشتم باهاشون برم مناطق جنگی. تا اینکه آقا امام حسین (علیه‌السلام) نظری کردن و ما رو طلبیدن به کربلای ایران. یادش بخیر هنوز بعد از 6 سال طعم سال تحویل تو دوکوهه زیر دندونمه. اونجا بود که عاشق‌تر ازپیش شدم. چه شبهایی که وقتی بچه‌ها خواب بودن میومدم بیرون و به ساختمون‌هانگاه می‌کردم، با روح شهدا که مطمئن بودم اونجا هستن چه نجوای شیرینی داشتم و چقدر حسرت کشیدم که چرا نبودم تا توی اون سال‌های دفاع مقدس از دینم، از انقلابم، از وطنم دفاع کنم.

وای! خدای من! چه تلخ شد بعد از این حسرت، روزگار ناسازگار! زمزمه‌ها شروع شد. امام خمینی متهم شد که چرا؟ که چرا؟ که چرا؟

حالا ما نسل سومی‌ها چه وظیفه خطیری پیدا کرده بودیم. ما باید از خود دفاع مقدس،‌ دفاع می‌کردیم. آخه کجای دنیا رسم بود که از دفاع، دفاع کنن؟ کشورهای دیگه یا به دفاع یا به جنگشون افتخار می‌کردن. وای که حاج همّت چقدر زود رفته بود و به ما یاد نداده بود دفاع مقابل این جنگ روانی رو. اون جا بود که شنیدیم از حضرت امام خامنه‌ای که: «امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست». هزار صلوات بر کلامش که بهمون یاد داد شیوه عملیات رو. حالا ما بند پوتینمون رو محکم کردیم برای دفاع مقدس نوین.

یواش یواش داشتیم مناطقمون رو که نامردها تو ذهن هم‌سن و سال‌هامون محاصره کرده بودن پس می‌گرفتیم و ذهن‌هاشون رو با یاد شهدا و علّت شهادت و علّت دفاع مقدس پر می‌کردیم. این دفاع ادامه پیدا کرد و ما هم سعی داشتیم اطلاعاتمون رو بیشتر کنیم که با یک حادثه جدید دیگه روبرو شدیم.

حالا یه سری از اونایی که تو اون سال‌ها بودن و متأسفانه یا خوشبختانه هیچ‌وقت به درِ باغ شهادت نرسیده بودن قد علم کردن جلومون که، بله! ما هم هستیم. مشکل شد هزارتا. حالا دیگه یه فتنه شروع شده بود تو جامعه که نه فقط ذهنی بود بلکه آشوب‌های خیابونی دامنمون رو گرفته بود. چه تلخ بود که سران فتنه رو دست در دست دشمن می‌دیدیم. پروژه مختومه صدام داشت دوباره مفتوحه می‌شد ولی این‌بار به یه شکل دیگه.

و چه خوب گفت امام عزیزمون خامنه‌ای که در شرایط فتنه تشخیص دوست و دشمن دشوار است و «أین عمّار». حالا ما که تجربه دفاع مقدّس نوین رو داشتیم دنبال یه چیز دیگه می‌گشتیم، که تو وصیت‌نامه امام خمینی پیداش کردیم و اون جمله گهربار «ملاک حال افراد است» بود که دیگه حجت برامون تموم شد و بند پوتین رو محکم‌تر ازپیش بستیم و چفیه یادگار عمو رو هم انداختیم رو گردنمون. تاختیم و تاختیم تا این بار نه چند سال که کمتر از 8 ماه طومار فتنه‌گران رو به هم پیچیدیم.

این‌جا بود که معنی اون شعر «در باغ شهادت، باز، باز است» رو با خودمون مرور کردیم و شهادت عزیزانمون رو تو خیابون جلوی چشم‌هامون دیدیم. حالا شهدای 8 ماه دفاع مقدس هم رفتن و چه غریبانه بود که نتوانستیم در بدرقه‌شون فریاد «یاحسین» سر بدیم و فقط تونستیم تو خیابون‌های سایبری بگیم «این گل پرپر ز کجا آمده؟ از سفر کرب و بلا آمده». و چه بلای عظیمی رو از سر گذروندیم.

و ما باید باز باشیم و باز در کنار امام خامنه‌ای دفاع کنیم تا پرچم این انقلاب را که مطهّر به خون همه شهدا از صدر اسلام تا به حاله رو به دست یگانه منجی عالم بدیم. «اللّهم اجعَلنی مِن المُستَشهَدین بَین یَدیه»

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

چراغی را که ایزد برفروزد               هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

خدا یا تو را شکر که به زانوانم توان دادی تا بتوانم به آوردگاه بروم و مشت محکمی بر دهان سیه رویان درگاهت بکوبم.

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی منه چون دوباره رفتم به تجمع دانشجویی تا از قرآنم، از دینم، از ایمانم در مقابل خبیث ترین گرگ های آدم نمای روزگار دفاع کنم. تری جونز احمق و پیروان احمق تر از خودش که به کیش منحوس و مبتذل مسیحی صهیونیست روی آوردن میدونن تا ما هستیم و تا ظهور دولت یار هیچ غلطی نمیتونن انجام بدن پس قرآن میسوزونن و به این کار احمقانه خود میبالن.

خودمونیم سکوت مسلمون ها و علی الخصوص کیش منحوس مسلمان صهیونیست (وهابیت) باعث شده که اون نامردها به خودشون جرات این دیوانگی رو بدن.

امروز یه صحبت جالبی شد مبنی بر اینکه ما (جهان اسلام) باید کالاهای صهیونیستی رو تحریم کنیم تا این رژیم منحوس دیگه به خودش جرات نده که از این غلطهای زیادی بکنه. این رو از مقامات سیاسی کشور هم خواستیم.

یه چیزی که هم دیروز و هم امروز مایه تعجب من شده اینه که چرا مردم خودمون و صداو سیما انقدر که این فاجعه قرآن سوزی بد و عظیم بود به آن نپرداختن.

به امید آن روز که اتحاد مسلمانان را در مقابل دشمنان ببینیم.

[ ۱۳۸٩/٦/٢٢ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]

قرآن را علی (علیه السلام) می نوشت نه روی چرم که بر لوح دل ما. اینکه خفاشان برمیدارند صفحات قرآن را پرپر می کنند و آن را به آتش میکشند، ناشی از برنتابیدن نور است و اینکه نور کور کرده چشمشان را. نور اگر بر ظلمت و ماه اگر بر ظلم و ستاره اگر بر ستم غلبه نکرده بود، شب پرستان این چنین خود را به آب و آتش نمی زدند. این بار دشمن علی نتوانست در آخر صفین از خوارج بازی بگیرد و قرآن را روی نیزه ببرد، رفت و قرآن را سوزاند. این دود، اوّلین چشمی که نابود خواهد کرد، چشم مسیحی صهیونیست های کاخ سفید است. ما نیز برای جنگ با خفاشان آماده ایم. خونمان به جوش آمده است. مسیحی صهیونیست ها این بار و برای این غلط زیادی، هزینه بزرگی خواهند پرداخت. این هزینه شمارش معکوس برای مرگشان است. هان ای عزرائیل! آستین ما آماده است، دستت را از آستین ما به درآر و فرو کن در حلقوم غرب وحشی و انتقام خون سپیده را، سحر را از شب پرستان بگیر. نه ما که حتی تو و دیگر ملائک، همه و همه مدیون قرآنیم. تو فرشته خدایی و قرآن کلام خداست. به قرآن سوگندت میدیم که دیگر جای صبر و سکوت نیست. نازل شو.

تو ماه مبارک رمضان که بهار قرآن بود سعی کردم به وبلاگم سر نزنم و مطلبی ننویسم. حالا که بهار قرآن تموم شده و اومدم بنویسم با این فاجعه بزرگ روبرو شدم که عده ای از خدا بی خبر از نوع مسیحی صهیونیست آمریکایی گناهی بزرگ مرتکب شدن و به قرآن عزیز ما بی احترامی کردن. (ما که عاشقانه قرآن را میخوانیم و صالحانه سعی در عمل به آن داریم). اونوقت باراک اوباما ( که اصولا او با ما نیست) به روی نامبارک خودش نمیاره و میگه قرآن سوزوندن جون نظامیهای آمریکا رو تو افغانستان و عراق به خطر میندازه. قبل از این که وارد وبلاگ خودم بشم به سایت قطعه 26 که متعلق به داداش حسین قدیانی هست یه سر زدم و از مطلبش خوشم اومد گفتم من هم که میخوام در این مورد بنویسم پس بهتره که از قلم داداش حسین تقلب کنم (قربتاَ الی الله) که هم زیباتره و هم تاثیرگذارتر، البته با کمی دخل و تصرف.

پ . ن . فردا از ساعت 16 دانشجوها جلوی سفارت سوئیس (حافظ منافع شیطان بزرگ در جمهوری اسلامی ایران) تجمع دارن برای اعتراض به سیاست های آمریکای جنایتکار (که خودشون برج های دوقلوشون رو میزنن اونوقت تو سالگرد نحس 11 سپتامبر قرآن میسوزونن). اگر بریم اونجا کمترین وظیفه رو در قبال قرآن عزیزمون انجام دادیم

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ وارث ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

روزی «اُویس قرنی» موجب تعجب آدمیان بود که چگونه واله و شیدای معشوقی است که ندیده است. معشوقی که حبیب الله بود. و امروز ما وارثان ثارالله از پس 12 قرن که مهدی فاطمه در پرده غیبت مستور است همچون اُویس نه بلکه عاشقتر و شیفته تر از او چشم انتظار وارث همه انبیاء و اوصیاء هستیم. کوچکتر از آنم که خود را شیعه اش بنامم پس به محب بودن خود افتخار می کنم که «هر که را نسزد چنین مقامی» امید آنکه در کنار نایب بر حقش در رکابش جان نثاری کنم
نويسندگان
لینک دوستان





آوای خوش انتظار